eitaa logo
اوی‌من;
130 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
173 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌سید،تقلیداصلاًجالب‌نیست." - گرچه‌حرف‌نزدن‌امن‌وآرومه،ولی‌می‌شنوم: https://daigo.ir/secret/5158619730
مشاهده در ایتا
دانلود
:) هیچی، می‌ریم چایخونه یه دبه چایی می‌خوریم
اوی‌من;
:) هیچی، می‌ریم چایخونه یه دبه چایی می‌خوریم
جداً برای مشهدی‌ها چقدر غم کوچیکه، فکر کن کنار بزرگترین مصیبت‌ها چایخونه و حرم رو داری.
فسقلی لباس صورتی، قدش تا زانویم هم نمی‌رسید. موهای فندقی سرش با هر قدم-تاتی‌تاتی توی هوا تکان می‌خورد. نتوانستم همینطوری از کنارش رد شوم. توی چادرم گم شد. چرخید و انگشتم روی دایره‌ی کوچکِ بی‌موی فرق سرش رقصید. چادرِ جلویش را کنار زدم و به مرمرهای سبز، پس‌اش دادم. چشمم به زن خندان پشت سر افتاد. با نگاهی که داد می‌زد «من از دست این چی‌کار کنم؟» بچه را می‌پایید. فرض گم‌شدن مادر بچه و نگران شدن، رهایم کرد. در جواب، لبخند اطمینان بخشی زدم. انگار که خیلی مهربانم و نمی‌خواهم بچه را درسته قورت بدهم. مثل حبه‌ی قند. _بچه‌ی شماست؟ و زن با همان نگاهِ به تنگ آمده خندید. سر تکان داد و باز پی تاتی‌تاتی کله فندقی راه افتاد. تار موهای کله فندقی پرواز می‌کرد. انگار می‌خواست جاذبه را برعکس کند. این‌بار به جای سیب، فندق روی درخت برگردد. پ.ن: زن پاکستانی کنارم موقع نوشتن همراهم می‌خواند. آخرِ متن سر بالا آوردم. خجول لبخند زد. اینجا شهر لبخندهاست ولی، لبخندِ لطیفی به این صداقت ندیده بودم.
مشهد همیشه یچیزی برای غافلگیری داره، مثلا بارون چله تابستون.
روح یک عکاس درون من است و اعصابِ یک قصاب.
اوی‌من;
روح یک عکاس درون من است و اعصابِ یک قصاب.
عکاس همه‌ی جزئیات ظریف را گیر می‌آورد برای شکار و می‌نشیند به انتظار. قصاب درونم اما، کار را یک‌ضرب می‌خواهد. یک ضربِ ساتور، قاطع، سریع، در یک حرکت. و البته بی‌نقص. جنگِ این نشدن‌ها می‌شود چنگ روی پیکر حوصله. دست به دستِ هم.
اوی‌من;
با چاشنی بوی بارون.
هرچی بیشتر از اطرافم می‌دونم بیشتر می‌فهمم که انگار زیادی توی غارِ خودم موندم و بیشتر از پیش ناامید می‌شم.