حرفی دارم که نزدهام، و کلمهها برای آمدن مردد اند. و صبح که بدمد، اثری از تردید نیست. کلمهها با تردیدشان ناپدید شدهاند. لابد بعضی کلمهها برای شباند، شبی که هرگز به روشنای صبح نرسد. آنوقت شاید نشان دهند چیستند و چرا فقط سنگیناند. که چرا نه شکل دارند و نه هویت. فقط هستند که بگویند چیزی نگفته داری. چیزی که نگفتنش کشندهست. یک چیزِ نامعلوم مزخرف. یکمشت کلمهی آزاردهنده.
ـ ــ سینحانون،اندراحوالات.
اویمن;
هربار که به هر شکلی سر کلاسی تدریس میکنم، تا مدتها اکلیل از سر و روم میپاچه.
امروز استاده بهم گفت در حد اجرای مستقلم، پاشم برم اجرا.
اویمن;
فکر میکنم امسال اولین تابستونیه که احساسِ مفید بودن دارم.
چقد سگجون شدم، بدون استراحت بدو برنامهی بعد.
اویمن;
مثلا من پام درد بگیره، آنچنان اذیت کننده نیست نسبت به فشارِ یه درد گنگ بین دندون و لثه و فک=))))
آخرم درد فک میشه علتِ روانی شدنم.
اویمن;
تا اینجای زندگیام یَک سوتیهایی دادهام که باقی عمر هرچه هم سرم بیاید میتوانم بگویم نبابا، اینکه
تعددِ سوتیهام جلوی مدیر/آدم بزرگها یهجوریه که کاش از خونه بیرون نرم.
کاش به آدمهای عموماً آروم و درونگرا انگِ مغرور بودن نچسبونید و انقدر با جملهی «چقدر خودتو میگیری!» اذیتشون نکنید. اونها فقط با همه نمیجوشن، جوشیدنشون تو دیگِ همه نیست.
اویمن;
بچها این آقاهه یجوری میگه «به مادرت سلام برسون» که بخدا اگه بشه نخندی.
نباید به این مردک بخندم، نه.