اویمن;
بچها این آقاهه یجوری میگه «به مادرت سلام برسون» که بخدا اگه بشه نخندی.
نباید به این مردک بخندم، نه.
اما متأسفانه میزان تو یه جوب رفتن آبم با کسی ارتباط مستقیمی داره با اینکه چقدر ابلهانه، به مسخرهترین حرفهاش بخندم.
اویمن;
اما من هنوز جدی جدی، واقعیت داشتن ماه رو باور نکردم. برای این دنیا زیادی شگفتانگیز نیست؟
ماه امشب خیلی قشنگه،و من فقط میتونم بگم برو ببینش.
اویمن;
فراموش نکن اسماعیل. «آدمها هریک صراطی دارند، سَبیلی دارند، طریقی دارند برای خودشان...
موقع گرم کردن داد میزد «مهم نیست کجا میری، درست برو.» و من به این فکر افتادم چه نقشهی راه درستی. مهم نیست کجا میری اسماعیل، همون رو درست برو.
اویمن;
«مشکل دیگرم این است که نمیتوانم خیلی از چیزها را باور کنم. انگار که ساز و کارِ دفاعی ذهنم باشد. هیچ
«روی زخمها کمکم دلَمه میبندد، و فکر میکنم تمام شد. گذشتم. بالأخره، توانستم بگذارم و بروم. اما فقط دلمه است. یادم میرود. خون دلمه بستهای که روی زخم را گرفته، فقط منتظرِ اشارهست. یک تلنگر کوچک، یک تُک ناخن خاطره... یکهو میبینی اشکاست که بند نمیآید. یک گرهِ بزرگ توی گلو. من، دلم تنگ میشود...
ـ ــ سینحانون،