«آهوی خوشگوار که در خونم
چون گلّهای شراب خرامیدی؛
پیش از تو هرچه آب دهانم را
با مزّههای شهد فرو بردم
آبِ دهان به وقتِ فروخوردن
از خود رمید و زهر هلاهل شد».
«من، تلخکام و راضیام از دستت
چون کودکی که چوب معلّم را
میبیند و به شوق فلک هر روز
لِیلِیکنان به مدرسه میآید
تا چون بزرگ شد بنویسد که
او را از این عتاب چه حاصل شد».
هدایت شده از کاشابربودم.
کاش الان اردیبهشت بود هوا بارونی بود و همهجا سبز بود و من منتظر اپیزود جدید لاولی رانر بودم
عجیبه که ذهن واقعبین نه میذاره با خیال راحت اعتماد کنی، نه به آسونی باور، نه حتی تصمیمگیری. بخوای خیالپردازی کنی هم با پشتِ دست میزنه تو ذوقت.