ترکیبی از هیجان و ترس. نگرانی و نامعلوم بودن چیزهایی که بیش از اون چیزی که فکرش رو میکردی، برات پررنگان. اینجای زندگی یهجورِ غریبی عجیبه.
اویمن;
باید بزرگ شم، ناراحتم میکنه اینکه هنوز درست تو قلبِ همون چیزهای قبلی موندم.
سه سال پیش هم همین ترسها بود، نگرانیها، دلبستگی مزخرفی که همیشه بارِ سنگین روی دوشه.
یادِ فاطمهی منِمن افتادم که میگفت «واقعاً فکر میکردمxxtx باشی، خیلی منطقی بهنظر میای». اما نه عزیزم، ما تو دستهی tهای اشرف نیستیم. منطقی بودن جذابه، قشنگه، آرومه. اشرفِ مخلوقات اینهان. نه ما که تو مرز بین هردوتا درگیریم.
اویمن;
مردشور سردرد بعد گریه رو ببرن که باید یه دور واسه اونم گریه کرد.
من بعدِ دیدن اقتصاد دهم: