اویمن;
«روی زخمها کمکم دلَمه میبندد، و فکر میکنم تمام شد. گذشتم. بالأخره، توانستم بگذارم و بروم. اما فق
فکر میکنی فراموش کردی اما یهشب، موقعی که داری لقمهی نون و پنیر رو میذاری گوشهی لپت، نگاهت روی میز متوقف میشه. چیزی توی گلوت گیر میکنه و فشارِ سیل سنگینی-انگار که تکتکِ روزها و اتفاقها، با حرفحرفِ حس چیده شده از جملهها- روی پستی و بلندی چینهای مغزت حس میشه. به وضوح. چیزی مثل شندونههای تیز طوفان، توی تنت انگار دور بر میداره و میچرخه و شتاب میگیره. لرزیدن رگهای قلبت رو زیر استخونهای سینهت حس میکنی و بعد، انگار لقمهی گوشهی لُپ شورتر از قبله. خیلی شورتر از مزهی پنیر روی نون. معلومه، تو فراموش کردی. من هم همینطور.
ـ ــ سینحانون،اندریوم.