اویمن;
یهجایی هم آقای سعدی میگه;
دادآفرین دبیر فنونمان است. چقدر این واژه برایم نا آشناست. نا آشناتر اما، اینشکل بودن دبیر فنون توی واقعیت بود. فنون بهنظرم زنی پر از گل و شکوفه و سبز و لیمویی و ملایم میآمد. با قدمهای موزون و صدایی گرم و مهربان. مردک با سه کیلو ریش و پشم و ابروهای پاچهبزی و کت و شلوار نوکمدادی و یقهی آبی نیمهبسته، گند زد به تصورم. کیف سامسونت و قد نهچندان از متوسط بیشترش، داد میزد باید توی ادارهای جایی مشغول باشد. آخرش هم البته معلوم شد توی آموزش پرورش همین تازگیها یک سِمتی گرفته. مزخرفتر از این نمیشد. آمده بود سر کلاس دینی انگار. کل کلاسش چیزی بین خواب و بیدار، نعشه شده بودیم روی صندلی. بدی ردیف اول بودن همین است. نمیشود به این راحتیها، جلسه اولی، هی راه به راه، با نگاههایمان پقی بزنیم زیر خنده و طرف را مسخره کنیم. گهگاهی نگاهی بود و ویبرهای. به کلاسش نمیخورد، اما یکجایی میان سخنرانی مفصلش، من با یک بیت پرت شدم. همینطوری داشت میگفت لابد. کت و شلوار نوکْمدادی که نمیدانست دقیقهای پیش، پیش روی یکی این میان، بیتِ مثالش زندگی شده. میخواست فرق کلمه تا کلمه، کلام تا کلام، عبارت تا عبارت را بگوید. مثلاً اینکه چقدر از در آمدن داریم تا، آ م د ن.
«از در درآمدی و من از خود به در شدم، گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم...
اینکه قراره فردا درحالیکه تجربیها کوئیز شیمی میدن ما سر کلاس شعر ببریم بخونیم خیلی جالبه، ولی اگه طی سال انقدر درسها ملایم و مهربون نباشن چی؟
اویمن;
بهنظرم این دستور میتونه واقعاً کمککننده باشه.
ریاکشن دادن بقیه به چیزی که نوشتی واقعاً لذتبخشه، خندیدن و درگیر شدن. داستانهای با محدودیت کلمه و ضربهی غافلگیر آخر قابلیتِ فوقالعادهای دارن.
بعضی عطرها شاید خیلی نامدار هم نباشن، اما وقتی جایی که انتظارش رو نداری، کنارِ خیابون، تو یهجای شلوغ و موقع عبور یه غریبه، یکهو توی بینیت میپیچن، انگار دلت میخواد جهان رو متوقف کنی و همونجا بایستی به بوییدن. انگار دنیای ثبتشده از حسهای خوابیده زیر اون بو، خواهان زمان بیشتری برای تداعیان. بهنظرم عطرها هیچوقت دربندِ اسم و شناسه نیستن، ارزش بو به حسها و زمانیه که باهاش گذشته. حتی اگه مثل بوی خیارسبز، مسخره باشه.