امروز همهی کارهام رو انجام دادم، سریال جدید شروع کردم، بیرون رفتم و کلی بچه دیدم، و چیزی از غمگین و ناکافی بودنم کم نشد.
اویمن;
دو خط آخر رو خوندم و گریه و شب بخیر عزیزم.
من که تو پنج دقیقه خیابونمون(قدِ روده بزرگهی دایناسوره) رو تموم کردم و وسطای خیابون بعدم:
هدایت شده از It's not okay but okay
و هنوز میترسی از چیز هایی که همیشه آرزو میکنی کاش اون هارو داشتی ، وقتی که نزدیکت میشن خیلی میترسی
اویمن;
هربار که تو چشمات نگاه میکنم از خدا میخوام که هیچ وقت تو نگاهِ کسی جز من اینجور خوب نیای!
"باید خودت رو از چشمهای من میدیدی... کاش میدیدی عزیزم."
شک دارم اون موقع میتونستی از اون تصویر دل بکنی یا نه، من واقعاً به توان دلکندن از اون چشمها شک دارم.