اویمن;
جهان خیلی غمگینه و من نمیدونم دقیقا میتونم در مقابل این غم چهکاری انجام بدم.
دنیا هیچ انصافی برای ترسهای ما قائل نیست، اهمیتی به غمها و شرایطمون نمیده و بدون ذرهای مراعات همهچیز طبق چیزی که باید پیش میره. و من، نمیتونم در برابرِ انقدر بیرحمانه بودنش بغضم رو بپوشونم و حتی بیشتر از این محکم باشم.
اویمن;
حساسیتم از فصلی تغییرِ ماهیت داده به حساسیت سالی، شش ماه اول همینطور گذشت.
بعد از هفت ماه: بیرون کشید.
حقیقتاً زندگی یهجوری شده که هر وَرش رو میگیرم از یهجا دیگه بیرون میزنه. نمیدونم از کجای اینهمه ناتمومی و بینظمی شروع کنم، از رنگ هایلایت فلان قسمت که به باقی نمیآد، از درسهایی که به بودجه نرسیده و جزوهش رو ننوشتم، از صدتا نسخه کوفت و زهرماری که مشاور پیچیده، با کدوم ظرفیت، با کدوم وقت، چه گِلی بگیرم، از کجا بگیرم، چهطور بگیرم، از کی بگیرم، گگگ.