اما عزیزِ من.
هر سایهای که میرود،
هر بیدی که تکان میخورد،
هر ستارهای که خاموش میشود،
چیزی در من فرو میریزد . .
. . هرگز گمانم نبود
بیمِ رفتنتان
این چنین
در خانهام قد بکشد؛
سینحانون.
اویمن;
من دیوانهوار عاشق هدیه دادنای کوچک و گوگولی و نشونهدار و بیمناسبتم. ولی متأسفانه توسطِ سیلی از ان
دانلودِ یکی که ازینا بگیریمم:))))
آدمیزاد موجودِ عجیبیه. نشسته خیلی ریلکس داره کتابش رو میخونه و به صدای زلیخا که از بیرون میاد گوش میده، یکهو تمامِ اتفاقات اول تا آخرِ عمر بهش هجوم میاره و دلش میخواد مغزشُ بکّنه بندازه اونوَر.
اویمن;
نگران نباش، نگران نباش، نگران نباش.
انگار بابتِ همه وقتایی که نگران نبودم، الان نگرانم.