هربار گوش دادنش چیزی رو درونم متبلور میکنه و بعد جیرینگ، شکسته میشه و هزار تیکه بلور پرواز میکنه.
اویمن;
«بریدهاند لطافت، چو جامه بر بدنش. همینطوره عزیزم. همینطوره...
"باید از تکتکِ حرکاتش مجسمه میساختند." سمبلیک. نگاه کردنش حتماً جوشش چشمهی ذوق آدم میشد، معمولیترین روزهای صفردو.
کوچیک کردن دایرهی اطرافم، تا حدِ نقطه، حالا این نتیجه رو بهم داده که اینجا دیگه من تنها کسی نیستم که دلش تنگ میشه. توی این دایره، وقتی کسی دلتنگ میشه یعنی اون هم. احساس امن متقابل.