اویمن;
تنها قسمتِ خوب مدرسه رفتن هم اون آخیشِ بعد برگشتنشه.
اونجایی که بالأخره مدرسه ول میکنه و بعدِ ساعتها، در حالی که انگشتهای یخزده پات رو جمع کردی و تاریک-روشن ظهر سرد پاییز کل اتاق رو گرفته، میخزی زیرِ پتو. بالأخره آخیش. یهکم.
هربار گوش دادنش چیزی رو درونم متبلور میکنه و بعد جیرینگ، شکسته میشه و هزار تیکه بلور پرواز میکنه.
اویمن;
«بریدهاند لطافت، چو جامه بر بدنش. همینطوره عزیزم. همینطوره...
"باید از تکتکِ حرکاتش مجسمه میساختند." سمبلیک. نگاه کردنش حتماً جوشش چشمهی ذوق آدم میشد، معمولیترین روزهای صفردو.