مدرسه پر از ظرافتهاییه که کلیاتِ خشک نمیذارن بهش توجه بشه. این ظرافت رو وقتی بیشتر فهمیدم که دبیر منطق از بچهها روی چهارپایه، گاه و بیگاه، تو هر مرحله از تکمیل این دیوار عکس میگرفت و کلی توجه میکرد. آخه گولوبولوو. چقدر از دور دیدن همهچیز بهتره.
اویمن;
دلم زندگی جالبی میخواد که کلی سوژهی قشنگ عکسگرفتن داشته باشه.
تکرار و رکود بیداری رو مغزم تو خوابها جبران میکنه، سناریوهای اکشن و ماجراجویانه ۷-۸ساعته بدون هیچ وقفهای. مثلاً امشب سه مبارزه درجه یک داشتیم. اولی چاقو از قلبم گذشت-درحالیکه بزرگترین ترسم خون ئه- دومی از ده طبقه دوتا دوتا پرش میکردم که در حقیقت دبیرِ منطق توی خطر نیوفته-ترس بزرگ بعدیم، ارتفاع- آخری هم درحال جمع اسناد و مدارک علیه دشمن توی خونهش و کشف رازهای تاریخی بودم که آلارمم زنگ خورد.