اویمن;
چقد آخرشو دوست دارم، یه پایان مازوخیسمی-سادیسمی همهچیز تمام!
یه باریکه اُمید! داستانه برنده شده و قراره میون برترها چاپ شه.
بالأخره "آخیش" خفهکردن خود با کتاب و سیصد صفحه بیوقفه، یهسر پشتِ هم. نور کمرنگ و لرزون ماشینها، بالا-پایین تا مرز کور شدن، چیزهایی که حالا از پیش کوچکترند، اعلام آزادی و «دیگه خفه مغز عزیزم. حوصله اهمیت ندارم، بعداً بیا.»