اویمن;
دو چیز بود که در اردیبهشت از من گرفته شد: یکی توان خواندن برای امتحان و دیگری، توان خواندن برای امتح
نیمه دوم سال کلاً اینطوریه. مثلا امتحان ریاضی فردا، توی بیست دقیقه جمع شد🎀
اویمن;
من ترجیح میدهم خوشحالیها و غمهایم را با کسی در میان بگذارم که مطمئن باشم، از این موضوع مطمئن باشم
"و او، فقط میخواست خوشحالیهایش را با کسی شریک شود. شریکِ واقعی. همین."
دنیای اطرافِ شما هم اینطور شده؟ چرا انگار اهمیتدادن رو از وجود آدمها شُستن بردن؟ تتمهی مونده هم همهش حفظِ ظاهره.
با این سن و سال هنوزم مثل بچهها، تازه آخرِ شب زبونم باز میشه به گفتن. انگار که اگه همون چهارتا کلمه از روزم رو نگم، اون روز مثل یه دونهی ریزِ برف، از دنیا محوِ محو میشه و دیگه قرار نیست برگرده. و انگار همینطوره. دونه برفهای زیادی رو آب کردم.
حافظهی آدم واقعاً چیز جالبیه. اینجوری که، خیلی عادی نشستی تو آشپزخونه، یهو خاطرهی یه روزِ سرد ابری معمولی کلاس چهارم دینگدینگ وارد میشه. هوا سرده و همه کلاسها وسط سالن روی موکت نشستن و تو با بیشیلهپیلهترین دوستهای زندگیت نشستی جلوی «چهارم مینا» و ظرف غذای سبز و کرم دو طبقهای که جایزه گرفتی رو باز میکنی. بوی سبزی و نون و چراغهای سالن، سرمای کف و زبری موکت، همهش انگار سالها قایم شده بودن. حافظه هر روز چیزهای جدیدی برای سورپرایز رو میکنه!