خیابون خلوت، خط عابر زیرِ پا، یکهو صدای جیغ موتور و سیاهی سقوط از ارتفاع خوابها. تجربهی جدید سلفی با برادر عزرائیل.
از موقعیتهایی که مثل یه غربال، ارزش آدمها برای هم رو مشخص میکنه خوشم میآد. مهرِ اطمینان بر قیافهی بدقواره تردیدها.
ذهنم شبها یادش میره چقدر به زندگیکردن مشتاقه و هزارها کاره که عمیقاً خواستار تموم کردنشونه. هربار نورها رو خاموش میکنه، و توی تاریکی گوشهی عُزلت میشینه به خلأ. چیزهای کوچیکِ مسخره، توی تاریکی یه هیولای بزرگان. با سه سر و نُه دم. "لطفاً باورش نکن."