از موقعیتهایی که مثل یه غربال، ارزش آدمها برای هم رو مشخص میکنه خوشم میآد. مهرِ اطمینان بر قیافهی بدقواره تردیدها.
ذهنم شبها یادش میره چقدر به زندگیکردن مشتاقه و هزارها کاره که عمیقاً خواستار تموم کردنشونه. هربار نورها رو خاموش میکنه، و توی تاریکی گوشهی عُزلت میشینه به خلأ. چیزهای کوچیکِ مسخره، توی تاریکی یه هیولای بزرگان. با سه سر و نُه دم. "لطفاً باورش نکن."