درگیر بودن ذهن واقعاً آدم رو عجیب میکنه. همین امروز، سه دفعه جوری دست به عمل زدم که تو چشمهای طرف یه «خدا شفا بده»ی محسوسی هُویدا بود. کاش امروز از حافظه خودم و بقیه پاک شه.
اویمن;
یه وجدآورنده بزرگ! یادگرفتن. چیزهایی هستن که هرچی دنبالشون بدوئی باز هم چیزی برای یادگیری دارن، هنو
اثر گذاری، تأثیر و تغییر و کلم. فکر میکنم «اثرگذاشتن» اون وجدآورنده بزرگهست. مگه چقدر پیش میآد که آدمیزاد یه رؤیای پروانهای پیدا کنه.
اویمن;
و در نهایت، همونجا که یه مصرع چند کلمهای آقای سعدی میتونه غدهی کوچیکِ کنار چشم رو قلقلک بده و رگ
چرا؟ چونکه «چو پیراهن شوَم آسوده خاطر، گرش همچون قبا گیرم در آغوش...