برای اولینبار طی اینهمه سال دوستی با بزرگترها، متوجه نقطهی تاریکی شدم. دوستی با آدمهای از خودبزرگتر باعث میشه چیزهایی که تو ذهن تو و بیشتر همسنهات تصویر روشن و رویایی برای رسیدن دارن، خیلی زودتر از موعد پودر بشن و لایه رنگشون وَق کنه و بیوفته. تو آدم واقعبینی میشی، اما پذیرفتن و ادامهدادن مسیری که واقعیتِ تهش رو میدونی خیلی سنگینه. سنگینتر از شونههای نحیفِ یه اولراهی. از دستدادن معنا، سرگردونی و تشویش و بعد، اشک. بَدی دیدن مرحلههای بعد، زودتر از وقتش همینه. زندگی تو زمان حال این دردسرها رو نداره و من باید بیشتر فکر نکردن به بعد رو تمرین کنم. خیلی بیشتر.
ـ ــ یادداشتهایی درهم، نوزده یکِ صفرچهار.
اویمن;
؛ Snowdrop از محدود سریالهاییه که انگار دارم توش زندگی میکنم. با اینکه از پایان بیخبرم، حتی تیترا
شاید یه روز خستهکننده و مضحکِ هدررفته برای مسابقات استان باشه، ولی هنوز سریال عزیزم هست.
اگر یکروز بتوانم همچو داستانی بنویسم دیگر از دنیا چیزی نمیخواهم، همهاش برای خودتان.