اویمن;
انگار کمکم معده رو هم باید به این جمع گرم اضافه کنیم.
خیر مقدم؛ خدمتِ جناب درد عصبی کف دست. نوبره والا.
اویمن;
گفت «موضع قوتِ آدمیزاد هرجاییه، همون هم نقطه ضعفشه» و انگار یه چراغ -مدتها- نیمسوز ذهنم، با کلمات
عجیبه که چهطور ممکنه یه نفر همچین حرفی بزنه، باید این طومار رو بذارم تو جیب دم دستم باشه.
اویمن;
خیابون خلوت، خط عابر زیرِ پا، یکهو صدای جیغ موتور و سیاهی سقوط از ارتفاع خوابها. تجربهی جدید سلفی
حقیقتش هیچوقت فکر نمیکردم یه تصادفِ ساده انقدر بتونه توی زندگی واقعی تأثیر داشته باشه؛ ولی انگار واقعاً از یه آدم جسور که چشمْبسته از شلوغترین چهارراه هم بهدو رد میشد، به کسی که با صدای موتور قلبش میایسته تبدیل شدم. دیگه نمیتونم مثل قبل از پیادهروی عزیزم لذت ببرم. همهی طول مسیر انگار یه گنجشکِ گیرافتاده، تو قفسهی سینهم تقلا میکنه و هرلحظه منتظر یه اتفاقه. بس مضحک و اسفبار است این وضع. چه دارد زندگی که انقدر مراقبی آدم؟