اویمن;
خیابون خلوت، خط عابر زیرِ پا، یکهو صدای جیغ موتور و سیاهی سقوط از ارتفاع خوابها. تجربهی جدید سلفی
حقیقتش هیچوقت فکر نمیکردم یه تصادفِ ساده انقدر بتونه توی زندگی واقعی تأثیر داشته باشه؛ ولی انگار واقعاً از یه آدم جسور که چشمْبسته از شلوغترین چهارراه هم بهدو رد میشد، به کسی که با صدای موتور قلبش میایسته تبدیل شدم. دیگه نمیتونم مثل قبل از پیادهروی عزیزم لذت ببرم. همهی طول مسیر انگار یه گنجشکِ گیرافتاده، تو قفسهی سینهم تقلا میکنه و هرلحظه منتظر یه اتفاقه. بس مضحک و اسفبار است این وضع. چه دارد زندگی که انقدر مراقبی آدم؟
اویمن;
آلارم بیست دقیقهای که حالا زمانش سر اومده رو با همون غمی که تو آهنگشه میکشم و با تمام وجود، واقعا
آخرینباری که بدون آلارم خوابیدهام را یاد ندارم، و احتمالاً زندهبودن یعنی همین. باید اجباری، دلیلی، چیزی برای برخاستن باشد. وگرنه آدمیزاد را چه به دلکندن از آغوش گرم بستر...
حالا من که شش صبح جمعه بلند میشم، ولی این حجم کار تو بیستوچهار-پنج ساعت ناقابل جمع نمیشه. گاد هلپ می پیلیز.
اویمن;
انگار شونزده سالهام و امروز بیست و چهارِ اردیبهشته.
امسال، از ندیدن قیافهی نحس همه خوشحالم. کسی نیست که از نبودش ناراحت باشم؛ حتی یکنفر که احتمال دلتنگی براش وجود داشته باشه. اما انگار این روزهای اردیبهشت، با این حسها سرشته شده. انگار دارم عزیزترین کسام رو از دست میدم. انگار کلی کار نکرده داشتم که برای همهشون دیر شده. امروز که خوراکیهای "ذخیرهبرایمبادا"ی تهِ کیف رو درآوردم، تازه فهمیدم یک سال دیگه هم گذشت. عجلهی زمان برای گذشتن، غمگینم میکنه. اینکه یک سال دیگه نشد به اونهایی که میخواستم محبت کنم. از دبیر منطق یادداشتِ شخصی نخواستم، با میلم برای بغلکردن دبیر عربی جنگیدم، از کسیکه یهکم از بقیه قابل تحملتر بود هر روز دورتر و دورتر شدم چون بهنظر میاومد با کس دیگهای حال میکنه. یک سال دیگه هم با همین اخلاقهای مزخرف گذشت و فقط "پذیرفتم" تنهایی راحتتره. که غربت همهجا هست و فقط بگذر. جایی اگر نبود، باید کنگر خورد و لنگر انداخت. تف؛ که انگار شخصیتت همینه عزیزم. کاریش نمیشه کرد. دنیا به آدمهای متفاوت هم نیاز داره.(الکی)
ـ ــ یادداشتی بر آخرین روزهای اردیبهشتِ صفرچهار. ضعفی رقتانگیز در اوج سگجونی.