اویمن;
"برای داشتن رؤیا نترس."
رویاپردازی، رویاپروازی، حتی بهشوخی هم رنگیه. اگه این واقعبینی نبود عزیزم، تا صبح برات رؤیا نقاشی میکردم. بدون وقفه. اگه فقط این واقعبینی، لگد نمیزد به سطل رنگ.
"تو این دنیای خاکستری، تو رنگت رو از دست نده عزیزم. بدی میشه سیاه. خاکستری بهاز سیاه نیست؟"
اویمن;
"آدمی بیعشق نون نوشتنش کم است" و باور کن عزیزم، نون نوشتن اهمیتش از نان شب کمتر نیست.
هربار که نوشتههای پارسال -این وقتها- رو میخونم:
بعد از گذشت دوسال، حالا بهنظرم انقدر زیبا میآن که برم دنبال ناشر بگردم و یه کتاب بهتر از پریدختِ حامدعسکری بیاد تو بازار. چه جنونی اسماعیل، چه جنونی باید برای تولدِ این کلمهها!
هدایت شده از اویِمن:)
- عزیزِ غمانگیزِ شورانگیز!
در من قلبیست که میتپد ، تنها برایِ تو . در من مغزیست که میاندیشد ، تنها به مربوطاتِ تو . و در من جانیست که زنده شدست ، تنها در هوایِ تو .
چگونه از تو بگویم؟ وقتی تمامِ وجودم را گویا نشأت گرفته اند از عِطرِ گِل مطبوع شما .
ای تنفسِ حیاتِ رو به موت!
زندگیام را چونان کلبهای متروک و تاریك اگر بگویم ؛ شما آن نورِ کمفروغِ تهمانده در پیچكِ آخرین نفسهای چراغید . همان که روشن مانده آن کلبهی ویران، به برْکتِ او ؛ هرچند کمسو، هرچند سوسو . .
ای امیدِ طلوع هر صبح!
امید پرندهای ست نازکدل که به ناز میآید و به آسان پر میکِشد . پرندهی من سالها بود ، نبود . لانهاش ویران و دانهاش افشان و رنگِ رخسار از نبودش رو به اقمار . .
شما آمدید ، پرنده بازگشت ، لانه آباد شد و در چهره از شوق ، سراسر خون دوید .
ای معنایی بخشِ عین شین قاف!
در وجود عاشق گفتهاند چیزی از معشوق ، تا به ابد تهنشین میشود . و با هر یاد ، بادی بر این تپهی به گِل نشسته شلاق میزند و ذرات معلقِ لطیف که گویی هیچگاه حل شدنی نیستند ، را در هوایِ مایل به جنونِ دل پخش میکند .
پر حرفی کردم تا بگویم ؛ جانِ من!
تا لحظهای که این یادگارِ شما آن ته هایِ وجودِ من عُزلت گزیدست ، امید مفهومِ تعریف شدهایست . و گر زمانی برسد که نباشید ؛ من و آن پرندهی چموش نسبتی نخواهیم داشت . والسلام .
ـ ـــ سینحانون ۱۴٠۲/۳/۱۹
مزخرف و متشوش و رو مخ .
هدایت شده از اویِمن:)
- عزیزِ جانم .
نیمه شب است و جانِ این عاشق رسوب کرده رویِ آب . چند روزیست به فاصله ای که فرسنگ ها بین دلهامان بود ، این دوری هایِ جبر آمیزِ دیدگان هم اضاف شده! . .
راستش را بخواهید ، انتظارِ این حجم ضعف از خویشتنِ خویشتندارِ خویش نداشتم . . میگفتم حالا هرچه بوده را با همان "از دل برفت هرآن که از دیده برفت" ِ همیشگی درمان میکنیم . به جانِ آن سگهای پاچهگیرِ درون چشمانتان ، انتظارِ این هجمهی خوفانگیزِ سپاهیانِ بیرحمِ دلتنگی را نداشتیم! نه انتظارش را ، نه آمادگیاش را و نه ذرهای توانش را . . به هفته نکشیده ، از پا دَرِمان آوردند پدر سوخته ها . .
حالا من مانده ام و تنی که گویا خونِ رگهایش را زیرِ آفتاب آخرین روزِ دیدار ، به دستِ تبخیرگرِ خورشیدِ اندوهناك سپرده . و چشمانی که گویا رمقی برایِ گشوده بودنشان نمانده .
نمیدانم روزهایی که میآیند چگونه خواهند بود و چگونه خواهند شد اما ؛ برایِ من همه چیز با ثانیه شمارِ روزهایی که مانده تا دیدارِ دوبارهی شما ، تنظیم شدهست . میدانم این لحظهها که دارم به امید بعد از دستشان میدهم عمر است ولی چه باک ؛ که عمر آن بود که در شوقِ وصال دوست فنا شد! مگر نه؟
ـ ــ سینحانون ۱۴٠۲/۳/۲۱
جنوننامه هایِ هرگز ارسال ؛ نامهی ششم .