eitaa logo
اوی‌من;
130 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
173 ویدیو
2 فایل
نوشته‌هایی‌ازمن،که‌دوست‌شان‌دارم. /چون‌که‌می‌خواست‌چیزی‌ازاوبماند./ برای‌خودم‌می‌نویسم؛ #تنهادرصورت‌ِاشتیاق‌اینجابمانید🪴🪞 "خودت‌باش‌سید،تقلیداصلاًجالب‌نیست." - گرچه‌حرف‌نزدن‌امن‌وآرومه،ولی‌می‌شنوم: https://daigo.ir/secret/5158619730
مشاهده در ایتا
دانلود
اوی‌من;
یوسف هنوز بچه بود.
بعد از گذشت دوسال، حالا به‌نظرم انقدر زیبا می‌آن که برم دنبال ناشر بگردم و یه کتاب بهتر از پریدختِ حامدعسکری بیاد تو بازار. چه جنونی اسماعیل، چه جنونی باید برای تولدِ این کلمه‌ها!
هدایت شده از اویِ‌من:)
- عزیزِ غم‌انگیزِ شورانگیز! در من قلبی‌ست که می‌تپد ، تنها برایِ تو . در من مغزی‌ست که می‌اندیشد ، تنها به مربوطاتِ تو . و در من جانی‌ست که زنده شدست ، تنها در هوایِ تو . چگونه از تو بگویم؟ وقتی تمامِ وجودم را گویا نشأت گرفته اند از عِطرِ گِل مطبوع شما . ای تنفسِ حیاتِ رو به موت! زندگی‌ام را چونان کلبه‌ای متروک و تاریك اگر بگویم ؛ شما آن نورِ کم‌فروغِ ته‌مانده در پیچكِ آخرین نفس‌های چراغید . همان که روشن مانده آن کلبه‌ی ویران، به برْکتِ او ؛ هرچند کم‌سو، هرچند سوسو . . ای امیدِ طلوع هر صبح! امید پرنده‌ای ست نازک‌دل که به ناز می‌آید و به آسان پر می‌کِشد . پرنده‌ی من سال‌ها بود ، نبود . لانه‌اش ویران و دانه‌اش افشان و رنگِ رخسار از نبودش رو به اقمار . . شما آمدید ، پرنده بازگشت ، لانه آباد شد و در چهره از شوق ، سراسر خون دوید . ای معنایی بخشِ عین شین قاف! در وجود عاشق گفته‌اند چیزی از معشوق ، تا به ابد ته‌نشین می‌شود . و با هر یاد ، بادی بر این تپه‌ی به گِل نشسته شلاق میزند و ذرات معلقِ لطیف که گویی هیچ‌گاه حل شدنی نیستند ، را در هوایِ مایل به جنونِ دل پخش می‌کند . پر حرفی کردم تا بگویم ؛ جانِ من! تا لحظه‌ای که این یادگارِ شما آن ته هایِ وجودِ من عُزلت گزیدست ، امید مفهومِ تعریف شده‌ایست . و گر زمانی برسد که نباشید ؛ من و آن پرنده‌ی چموش نسبتی نخواهیم داشت . والسلام . ـ ـــ سین‌حانون ۱۴٠۲/۳/۱۹ مزخرف و متشوش و رو مخ .
هدایت شده از اویِ‌من:)
- عزیزِ جانم . نیمه شب است و جانِ این عاشق رسوب کرده رویِ آب . چند روزی‌ست به فاصله ای که فرسنگ ها بین دل‌هامان بود ، این دوری هایِ جبر آمیزِ دیدگان هم اضاف شده! . . راستش را بخواهید ، انتظارِ این حجم ضعف از خویشتنِ خویشتن‌دارِ خویش نداشتم . . می‌گفتم حالا هرچه بوده را با همان "از دل برفت هرآن که از دیده برفت" ِ همیشگی درمان می‌کنیم . به جانِ آن سگ‌های پاچه‌گیرِ درون چشمانتان ، انتظارِ این هجمه‌ی خوف‌انگیزِ سپاهیانِ بیرحمِ دلتنگی را نداشتیم! نه انتظارش را ، نه آمادگی‌اش را و نه ذره‌ای توانش را . . به هفته نکشیده ، از پا دَرِمان آوردند پدر سوخته ها . . حالا من مانده ام و تنی که گویا خونِ رگ‌هایش را زیرِ آفتاب آخرین روزِ دیدار ، به دستِ تبخیرگرِ خورشیدِ اندوه‌ناك سپرده . و چشمانی که گویا رمقی برایِ گشوده بودن‌شان نمانده . نمیدانم روزهایی که می‌آیند چگونه خواهند بود و چگونه خواهند شد اما ؛ برایِ من همه چیز با ثانیه شمارِ روزهایی که مانده تا دیدارِ دوباره‌ی شما ، تنظیم شده‌ست . میدانم این لحظه‌ها که دارم به امید بعد از دست‌شان میدهم عمر است ولی چه باک ؛ که عمر آن بود که در شوقِ وصال دوست فنا شد! مگر نه؟ ـ ــ سین‌حانون ۱۴٠۲/۳/۲۱ جنون‌نامه هایِ هرگز ارسال ؛ نامه‌ی ششم .
اوی‌من;
بازهم از این‌ها.
متأسفانه میزان خسته بودنم با شدتِ دیس‌کردن هرکی می‌بینم رابطه‌ای به‌شدت مستقیم داره. الان این‌طوریه که هر چنل/پیوی باز می‌کنم، یه‌دور تو ذهنم سرتاپا قهوه‌ای می‌کنم بعد با یه لبخند تمیز تصنعی عبور.