جامعه مثل یه کتاب اسرارآمیزه که دانای نیمهکل داستان رو تا گرهگشایی و فهمیدن همهی کارکترها رهبری میکنه، با نهایت صبر و تحمل؛ ایستادن پای نفهمی تکتک کارکترها. ولی مشکل اینجاست که این داستان هیچوقت پایانی نداره. همینکه نزدیک نتیجه میشه، باز چند صفحه و نسل جدید کارکترها میآن و راوی بازهم باید پای بیتجربگی اونها و نخوندن تاریخ کتاب صبر کنه. و اینطور کل جهان چرخهای از تکرار مکرر اتفاقاتِ پیشینه، نسل جدیدی که هیچوقت از تاریخ درس نمیگیره.
اویمن;
/منطق خوندم و بارون اومد، امروز روزِ لبخندیای بود./
/باغچهی مامانبزرگ رو آب دادم و به گربهها لبخند زدم و برای فهمیدن احساس پشتِ رفتار بچهها، بیشتر حوصله کردم./
خندههای بلند، دقایقی بعد از گریههایی عمیق. حُبهای پنهان مارا به هم پیوند زده عزیزم. بدون رشته، تسبیح گسستهست...
یه گونهی خاص اضطراب هم هست که فقط تو تابستون گریبونگیر آدم میشه، اون رو فقط باید با سیانور شست.