بعد از مدتها، انقد پر از ذوقم که لبخند از رو لبم جمع نمیشه:))) یکی بیاد منو جمع کنه دارم پرواز میکنم.
اویمن;
پسر، دارم میبینم مردها چقد کوشولو ان.
وقتی مامانت نبوده و تو به بابات ناهار دادی و نشستی به تماشای مث بچها خوردنش:
به طورِ عجیبی من و بابا برای هم ساخته شدیم انگار. شایدم من نسخهی دومِ خودشم.
اینطوریِ که من وقتی از مدرسه بر میگردم، دلم میخواد هیشکی باهام حرف نزنه و فقط بزارن در سکوتِ محض ناهار بخورم و با تکتک دونههای برنج، به تمامِ روزم فکر کنم. اما این وسط، مامانم درست تایپ مقابل منه و هنوز از در تو نرفته، شروع کرده به حرف زدن و تعریف روزش و سؤال پرسیدن و انواع و اقسامِ شگردهای حرف کشیدن از آدم. و من فقط دلم میخواد جیغ بزنم و اعصابم رو مث اسلایم، فشارش بدم. اما خب، مامانه و طفلکی. مجبورم به مدارا.
اما بابا، درست نقطهی مقابل مامانه. آروم، ساکت. که مثل من موقع خستگی و برگشت از اجتماع، دلش میخواد بشینه یه گوشه ناهارشو بخوره و فکرهاشو بشمُره. من با بابا اینجور مواقع خیلی حال میکنم. درسته که نوَد درصد مواقع آدمای آروم میرن رو مُخم، اما انصافا با بعضی رفتارهاشون خیلی حال میکنم. خیلی.
ـ ــ اندریوم/سینحانون.