فکر میکنم هیچوقت توانایی روابطِ حساس و جدی رو نداشته باشم، درود بر زندگی راحت و دور از تنش.(آدم)
اویمن;
واردِ هر جمعی که میشم گله گله بچه دورم جمع میشه. بابا ولم کنیید نمیخواام.
یک ساعته لمیده اینجا، تکون نمیخوره.
واقعیتش مدتها قبل فکر میکردم از زبان متنفرم، از فلان و بهمان هم، اما من فقط از چیزهایی که توش خوب نباشم خوشم نمیاومد. و حالا، وقتی قدمهای کوچیک و بیمقایسهای توی همون مسیر برمیدارم و مدام تکرار میکنم «نقطه ضعفها فقط بخشی از انسانبودنت هستن عزیزم» همهچیز قابل تحمله. فیلم زبان اصلی بهم حس خفن بودن میده، کتابش قابل فهمه، ریاضی اگر ناملایمه کمش هم دستآورده، و کمتر از شروع میترسم.