اویمن;
از سؤالای شخصی که موج ناامنی رو درونم راه میاندازن متنفرم. کاش میشد به همکلاسی صد پشت غریبهام بگ
هرچی میخوام بر باور قبلی «شما در ذهن افراد بیاهمیتتر از چیزی هستید که فکر میکنید» و «هیچکس درگیر زندگی شما نیست و به شما فکر نمیکنه» باقی بمونم؛ مدرسه بهم میفهمونه شاید این قاعده تو دنیای واقعیِ درستحسابی صدق میکنه. نه تو باغ وحش. اینجا همه نویزشون تو لایف بقیهست.
امیدوارم روزی که فارغالتحصیل میشم، تموم مدرسه رو با خاطراتش فراموش کنم. وحشتناکترین قسمت زندگیم.
واقعاً بابت آپشن "معذرتخواهی" از این دنیا ممنونم، لااقل اورثینکر درونم یهجوری خفه میشه.
اویمن;
گفت «موضع قوتِ آدمیزاد هرجاییه، همون هم نقطه ضعفشه» و انگار یه چراغ -مدتها- نیمسوز ذهنم، با کلمات
گفت آشفتگی موقعیه که ما حتی اسم دهها حسی که توی وجببهوجب و سلولبهسلول وجودمون بندری میرن و به در و دیوار رنجه میکشن رو نمیدونیم. حسهای بیبرچسبِ بینظم، انگار که آتشفشان، وقتی که حتی اسم چندینتا رو نمیدونی چی بذاری، من با وقتِ پیشاومدن دستهبندیشون میکنم. مثلاً اسم حس الان «خلأ بعد اجتماع»ـه. ابسوردِ پرصدای بعد برگشتن از جمع. حتی جمع خوب. چرا اینشکلیه؟
آبشار دماغم با هیچ دستمالی بند نمیآد و قاطی این سوت و کوری وحشتناک، چه واقعی چه مجازی، حتی حال فیلم و کتاب هم ندارم.