هدایت شده از -معشوقهٔآفتابگردان-
گاهی او را خنداندهام، میخواهم بگویم تمام عمرم هم هدر نرفته است!
سبزِ متمایل به نارنجی.
گاهی او را خنداندهام، میخواهم بگویم تمام عمرم هم هدر نرفته است!
چقدر خاطره با این یه جمله زنده شد..
هدایت شده از -Mental rebellions-
خوب دوستان، بالاخره مطالعهی مردی در تبعیدِ اَبَدی رو (پس از کِش و قوسهای فراوان) تموم کردم و بهاین مناسبت و صدالبته در جهتِ خشکوندنِ تنبلی، قصد دارم تقدیمی بدم؛ و ماجرا به این صورته که شما این پیام رو (طبق معمول) فوروارد میکنین و لینکتون رو برام اینجا میفرستین. و بعد یه عدد از یک تا دویستوهفتادوهفت رو بهطور کاملاً دلخواه انتخاب میکنین و بهم میگین. منم همون صفحه از کتاب رو براتون میفرستم و سعی میکنم حدس بزنم، ممکن بود کدوم یکی از انسانهای موثر در زندگیِ صدرالمتألهین باشین.
منو گردن بگیرید لطفا*
سبزِ متمایل به نارنجی.
کتابش به نظر جالب میاد. از کتابخونهی مدرسه گرفتم. دیدم قشنگه خریدمش چون وقت نمیکردم بخونم. این نوی
و مسئلهای که هست خطی نبودن روایات داستانهاشه. هیچوقت نوشتههاش خطی و یکنواخت پیش نمیرن. اغلب سورئال مینویسه و دقیقا وقتی که تصورشم نمیکنی میبینی بعععله!! داستان دیگه تو خط روایی قبل نیست و تو الان تو یه فضای دیگهای!
آبیِ آسمان
شاد زیستن استعدادیست که خداوند خود در سرشت او نهاده. و این یعنی او تسلیم نخواهد شد!
اتلوفوبیا
خاطرت هست؟ شبهایی را که زیر پتو، صدای هق هقت را خاموش میکردی، بالشت خیست را پشت و رو میکردی و خود را در آغوش میگرفتی..
نگذشت؟ گذشت عزیز من! شبهایی هم که گمان میبردیم سحر نخواهند شد، سحر شدند و حتی دیگر گوشهای از خاطراتمان هم جایی ندارند.
همین است زندگی. گذران و فرّار..
VOI
چنان غرق در چراییِ زندگی شده بود که گویی فراموش کرده بود گاهی باید تسلیم زندگی شد و فقط پذیرفت. گاهی باید آتش بس داد و کنار آمد. فراموش کرده بود زندگی همین دقایقِ گذران است. گاهی هم باید زندگی کنی تا بفهمی زندگی چیست..
انجمن بیکاران کتابخون
فنجان چایش را سر کشید و کتابش را بست. آلبوم عکسهای سیاه و سفید قدیمیاش را باز کرد و به خاطرات کودکی پیوست..
پن: وایب مورد علاقم :)
روایات زندگی آنه شرلی
بر خلاف همسن و سالهایش، او میخواست شاد باشد؛ اما به گمانم چیزی در گوشهای از ذهنش مانع او میشد.