🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
قلم دست بی نوا را ندا داد..
و یاد تو بر دل آمد و اشک چون بارانی پائیزی بر چهره فرو ریخت..
بارانی که از جنس غم روزگاری سرد که تو در آن زمانه اش نمی زیستی
چطور میتوان باور کرد که نباشی و تنفس در این تن بی وجود جریان داشته باشد ..؟
اردکِدانا/۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
_حافظ
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست
کار اسلام ز بالای بلندت بالاست
شکل گیسوی و دهان تو بصورت حامیم
حرف منشور جلال تو بمعنی طاهاست
-خواجویِکرامانی .
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید..
-فروغ فرخزاد .
شعر نیست،شعله است
میسوزاند دل را،اتش میزند قافیه را
و می جوشاند رنج شاعر و خواننده را.