eitaa logo
نشر آثار استاد حسین عشاقی
791 دنبال‌کننده
34 عکس
4 ویدیو
119 فایل
📚 پایگاه اطلاع رسانی آثار استاد حسین عشاقی ✅ ارائه کتاب ها، مقالات، دروس و يادداشت هاي جناب حجت الاسلام والمسلمين استاد حسين عشاقي زيد عزه 🔸 متخصص در فلسفه و عرفان اسلامي 🔸 مدرس اسفار و فصوص الحكم @oshaghierfan
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم با استعانت از درگاه خداوند متعال و الطاف حضرات معصومین علیهم‌السلام دروس استاد معظم عشاقی در سال تحصیلی ۴۰۵_۴۰۴ به شرح زیر برگزار می گردد: 📚 اسفار ج ۹ ادامه سال گذشته ⏰ ساعت : ۷:۲۰ صبح 📋 خارج فلسفه ( بررسی براهین وحدت شخصیه وجود) ⏰ ساعت : ۸:۱۰ صبح 🏢مکان : مدرسه علمیه حضرت امام کاظم علیه السلام طبقه همکف / مدرس۲ /۱۹ یوم الشروع : ۵ مهرماه ۴۰۴
مباحثاتی در «برهانهای عدمی» برهانهای عدمی برهانهایی هستند که با تحلیل در حقیقت «معدوم» وجود خداوند اثبات می‌شود، حقیر توانسته است به بیش از ۲۰ تقریر از این گونه برهانها دست یابد که قبلا در مجله قبسات منتشر شده است، و در اینترنت قابل دسترسی است؛ قبلا برخی تقریرها مورد مداقه واقع شده و مورد تأیید نظر برخی صاحب نظران واقع گشته است؛ ولی اخیرا جناب آقای دکتر برنجکار نقدی را به صورت صوتی بر یکی از آن برهانها مطرح کرده‌اند این نقد توسط برخی دوستان به من ارسال شد و من جوابی را ارسال کردم و در ادامه مباحثاتی بین طرفین رخ داده است؛ اینک برای استحضار همراهان کانال آنچه تا کنون رد و بدل شده است را در کانال به اشتراک می‌گذارم که در ادامه ملاحظه می کنید. @oshaghierfan ۱۴۰۴/۰۶/۲۳
زمان: حجم: 1.6M
شماره 1 بیانات صوتی آقای دکتر برنجکار در نقد یکی از برهانهای عدمی
شماره 2 توضیح اصل برهان برای تصحیح بیانات ناقد محترم در تقریر برهان: برهانهای عدمی برهانهایی هستند که با بررسی حقیقت «معدوم»، وجود خداوند را اثبات می‌کند و تقریرهای متعدد دارد که یک نمونه از آن را در ادامه می‌آورم: بر اساس بدیهی‌ترین اصل بشری یعنی اصل امتناع ذاتی تناقض «معدوم، موجود نیست» و چون چنین است پس 1= (هیچ «معدوم»، واجب الوجود بالذات نیست) زیرا اگر معدومی «واجب الوجود بالذات» باشد باید معنای «واجب الوجود بالذات» بر موضوع گزاره که معدوم است صادق باشد یعنی باید آن معدوم، موجودی باشد ضروری الوجود بالذات؛ حال آن که طبق اصل امتناع تناقض، بر «معدوم»، اصلا موجود، صادق نیست چه رسد به این که صدق موجود بر آن، با ضرورت ذاتی هم باشد. پس تا اینجا گزاره «1» اثبات شد. اینک می‌گوییم گزاره 2= («واجب الوجود بالذات» موجود است) درست است؛ زیرا اگر «واجب الوجود بالذات» موجود نباشد باید درست باشد که 3= («واجب الوجود بالذات» معدوم است) و گرنه ارتفاع نقیضین لازم می‌آید؛ و اگر گزاره «3» درست باشد باید عکس مستوی آن هم درست باشد یعنی درست است که 4= (برخی معدومها، «واجب الوجود بالذات»‌اند)؛ ولی این گزاره نقیض گزاره «1» است که قبلا اثبات شد؛ پس حتما گزاره «2» درست است که می‌گفت («واجب الوجود بالذات» موجود است). همانگونه روشن است این بیان ربطی به مباحث برهان آنسلم ندارد بلکه برهانی است مبتنی بر بررسی حقیقت «معدوم» و این که امکان ندارد معنای «واجب الوجود بالذات» بر معدومی صدق کند بلکه هر معدومی یا ممتنع الوجود بر آن صادق است یا ممکن الوجود و از همین خاصیت، وجود واجب با بیانی که گفته شد اثبات می‌گردد.
شماره 3 پاسخ ناقد محترم به متن شماره 2: بفرمایید ما هم همین بیان را نقد کردیم. توضیح این که استاد عشاقی در بخشی از استدلالشان فرموده اند: واجب الوجود موجود است چون اگر موجود نباشد معدوم خواهد بود که اثبات شد درست نیست. آنسلم نیز در تقریر دوم برهان وجودی همین را می گفت. اشکالش هم این است که واجب الوجود اگر اثبات شود آن وقت باید گفت واجب الوجود نمی تواند معدوم باشد. به دیگر سخن آنسلم و استاد عشاقی مفهوم واجب الوجود را تحلیل می کنند و این مفهوم وقتی اثبات شود که مصداق دارد احکام بیان شده به حمل شایع صادق خواهد بود والا در مرحله حمل اولی باقی خواهد ماند که ارزش انتولوژیک ندارد.
شماره 4 پاسخ به بیانات ناقد محترم در متن شماره 3: بیانات جناب استاد برنجکار متفاوت بلکه بی‌ربط با بیان ما است؛ زیرا اولا تکیه ‌گاه اصلی بیان ما تحلیل حقیقت «معدوم» است نه تحلیل حقیقت «واجب الوجود بالذات»؛ ما می‌گوییم حقیقت «معدوم» به گونه‌ای است که بحمل شایع احکامی دارد؛ نه اینکه بگوییم حقیقت «واجب الوجود بالذات» به گونه‌ای است که احکامی دارد؛ تا ایشان بگوید ترتب این احکام بعد از این است که موجودیت «واجب الوجود بالذات» اثبات گردد؛ روشن است بین دو ادعا بون بعیدی است. ثانیا گزاره‌های مورد بحث ما در این تحلیل، گزاره‌های حقیقیه‌اند که صدق و درستی آنها وابسته به وجود موضوع نیست؛ زیرا حکم این گزاره‌ها از نفس حقیقت موضوع نشأت می‌گیرد نه از حقیقت موضوع با قید وجود موضوع، و نه از خصوص وجود موضوع؛ لذا صدق و درستی گزاره‌های حقیقیه وابسته به وجود موضوع نیست؛ و شرط درستی و صادق بودن این گونه گزاره‌ها موجودیت موضوع و محمول نیست؛ بلکه احیانا وجود موضوع مخل به ترتب این احکام است مثل گزاره حقیقیه «هر تناقضی، محال است» که اگر ترتب حکم، به وجود موضوع وابسته باشد گزاره اصلا باطل می‌شود؛ چون تناقض موجود که دیگر محال و ممتنع الوجود نیست، و از این جا روشن می‌شود که مصداقیت موضوعی، به معنای موجودیت آن نیست. ثالثا ادعای ما در وهله اول این است که به گونه گزاره حقیقیه (هیچ «معدوم»، واجب الوجود بالذات نیست) زیرا اگر معدومی «واجب الوجود بالذات» باشد باید معنای «واجب الوجود بالذات» بر موضوع گزاره که معدوم است صادق باشد یعنی باید آن معدوم، موجودی باشد ضروری الوجود بالذات؛ حال آن که طبق اصل امتناع تناقض، بر «معدوم»، اصلا موجود، صادق نیست چه رسد به این که صدق موجود بر آن، با ضرورت ذاتی همراه باشد. همچنین هر معدومی به حسب حقیقتش یا معدوم بالذات است درین صورت او ممتنع الوجود بالذات است یا معدوم بالغیر است درین صورت او ممکن الوجود بالذات است و در هر صورت آن معدوم، واجب الوجود بالذات نیست؛ پس تا اینجای بحث، این گزاره اثبات شد که (هیچ معدومی، واجب الوجود بالذات نیست). و در اینجا می‌گوییم با موجود نبودن واجب الوجود در جهان خارج، مصداقی برای عنوان «معدوم واجب الوجود» درست می‌شود و چنین معدوم واجبی با صدق گزاره کلیه حقیقیه (هیچ معدومی، واجب الوجود بالذات نیست) سازگار نیست؛ زیرا اولی معدوم و واجب را متحد المصداق کرده و دومی معدوم و واجب را متغایر المصداق کرده است. و خلاصه این که در منتج بودن برهان خلف، معیار درستی برهان اینست که نقیض مدعا با صدق گزاره صادقی ناسازگار باشد، چه آن گزاره صادق دارای افراد موجود باشد و چه دارای افراد معدوم باشد و چه دارای افراد موجود و معدوم باشد. و در اینجا چنین است زیرا موجود نبودن واجب الوجود در جهان خارج، مصداقی برای «معدوم واجب الوجود» درست می‌کند که با صدق گزاره کلیه حقیقیه = (هیچ معدومی واجب الوجود بالذات نیست) سازگار نیست.
شماره 5 پاسخ ناقد محترم به متن شماره 4 اولا این که معدوم نمی تواند واجب باشد امری بدیهی است و نیازی به اثبات ندارد. ثانیا این که واجب الوجود نمی تواند معدوم باشد، باز امر بدیهی است و نیازی به استنتاج از مطلب قبلی نیست. اما این که واجب الوجود نمی تواند معدوم باشد دو معنی می تواند داشته باشد: ۱. واجب الوجودی که تحققش اثبات شده نمی تواند معدوم باشد. ۲. واجب الوجود مفهوما نمی تواند معدوم باشد. اولی متفرع بر اثبات واجب الوجود است. که هنوز اثبات نشده است. دومی ارزش وجود شناختی ندارد و با آن وجود خدا در خارج اثبات نمی شود. اشتباه آنسلم و همه طرفداران برهان وجودی این است که می خواهند از مطلب ۲ ، مطلب ۱ را نتیجه بگیرند که درست نیست.
شماره 6 پاسخ به بیانات ناقد محترم در متن شماره 5 مصادره بودن استدلال در صورتی است که خود مدعا به گونه‌ای مقدمه اثبات آن باشد، ولی در برهان ما هر گز چنین نیست؛ توضیح اینکه ناقد محترم گزاره (هیچ «معدومی»، واجب الوجود بالذات نیست) را بدیهی الصدق می‌داند؛ ولی ما برای آن دو استدلال ذکر کرده‌ایم که در نوشتار قبلی بیان شد؛ به هر جهت یا با دو استدلال مذکور یا بخاطر بداهت او، گزاره فوق الذکر درست است؛ و این گزاره درست، مقدمه اصلی برهان ما است و به استناد درستی این گزاره، و با تکیه بر برهان خلف، ادعا می‌کنیم گزاره (واجب الوجود بالذات، موجود است) صادق است. شیوه استدلال در برهان خلف، اینست که در آن روشن می‌شود که نقیض مدعا، ملازم با بطلان گزاره‌ای است که قبلا یا اثبات شده است یا بدیهی الصدق است. بر اساس این نحوه برهان، ما در اینجا می‌گوییم اگر موجودیت واجب الوجود بالذات در جهان هستی درست نباشد پس باید درست باشد که (واجب الوجود بالذات معدوم است) و گرنه ارتفاع نقیضین لازم می‌آید؛ اما اگر این گزاره، درست باشد باید عکس مستوی آن هم درست باشد؛ چون صدق هر گزاره، ملازم با صدق عکس مستوی آن است؛ پس باید درست باشد که (برخی معدومها، واجب الوجود بالذات‌اند)؛ ولی درستی این گزاره، ملازم با بطلان گزاره‌ (هیچ «معدومی»، واجب الوجود بالذات نیست) می‌باشد که قبلا صدقش پذیرفته شده است؛ بنابراین نقیض مدعا باطل، و خود مدعا حق است. می‌بینید که استدلال ما هیچ وابستگی به مدعای ما (=موجودیت واجب الوجود) ندارد تا ادعای مصادره به مطلوب بودن برهان درست باشد. این استدلال ما است با تکیه بر تحلیل حقیقت «معدوم» بدون هر مصادره‌ای؛ اما استدلال بر مدعا (=موجودیت واجب الوجود) با تکیه بر تحلیل حقیقت «واجب الوجود بالذات» گرچه استدلال دیگری است متفاوت با استدلال ما؛ اما در آن استدلال هم بر خلاف نظر ناقد محترم، مصادره‌ای در کار نیست؛ زیرا اگر گزاره (حقیقت «واجب الوجود بالذات» موجود است) درست نباشد، باید چنین حقیقتی معدوم باشد؛ و گرنه ارتفاع نقیضین لازم می‌آید؛ اما عنوان «معدوم» امکان ندارد با مصداق حقیقت «واجب الوجود بالذات» متحد المصداق باشد؛ زیرا موجودیت از ذاتیات چنین حقیقتی است؛ و معدومیت چنین حقیقتی نافی ذاتی آن حقیقت است؛ و روشن است سلب ذاتی هر حقیقتی به تناقض در خود آن حقیقت منجر می‌گردد؛ حتی اگر موجودیت آن حقیقت اثبات نشده باشد؛ مثلا «مثلث» از ذاتیات «مثلث قائم الزاویه» است و امکان ندارد که «مثلث» بودن را حتی از «مثلث قائم الزاویه» معدوم سلب کرد؛ و نیز جمع «وجود و عدم الف» از مصادیق مطلق تناقض است؛ ولی نمی‌توان «تناقض» را از این مصداقی که خود معدوم است سلب کرد؛ چون سلب ذاتی از هر حقیقتی خلف در آن حقیقت بودن آن حقیقت است پس حتی مثلثهای قائم الزاویه معدوم را نمی‌توان مثلث ندانست؛ و مصادیق تناقض را که قطعا معدومند نمی‌توان تناقض ندانست؛ چون مصداقهای معدوم هم با همین حقیقت‌ معدومند نه با حقیقت دیگری؛ پس در این برهان هم بر خلاف نظر ناقد محترم مصادره‌ای در کار نیست چون تالی فاسد معدومیت واجب الوجود خلف در حقیقت واجب الوجود است که چنین خلفی، چه در حال موجودیت و چه در حال معدومیت ناپذیرفتنی است؛ همین بیان در برهان آنسلم هم جاری است بنابراین ادعای مصادره در آنجا هم نادرست است.
شماره ۷ پاسخ ناقد محترم به متن شماره ۶ خدمت استاد عزیز بفرمایید بدون نیاز به هیچ استدلالی همه مقدمات و حتی نتیجه را که: «واجب الوجود بالذات موجود است» را می پذیریم، اما این نتیجه نیز مثل مقدمات در مقام مفهوم و تعریف و حمل اولی است، یعنی تعریف و مفهوم واجب الوجود بالذات این است که وجودش ضروری است، پس طبق تعریف، واجب الوجود بالذات نه تنها وجود دارد بلکه وجودش واجب و ضروری است. اما کسی که خدا را قبول ندارد می گوید شما باید اثبات کنید که به حمل شایع و در خارج، واجب الوجود، یعنی شیئی که طبق تعریف، وجودش ضروری است، تحقق دارد. اشتباه آنسلم هم این بود که فکر می کرد کاملترین وجود(تقریر اول) و واجب الوجود(تقریر دوم) که طبق تعریف باید وجود داشته باشد، حتما در خارج هم وجود دارد و همین مطلب برهان وجودی است، یعنی از تصور کاملترین موجود و واجب الوجود به تصدیق واجب الوجود در خارج رسیدن. دکارت هم طبق مبنای وضوح و تمایز معتقد بود چون با وضوح و تمایز وجوب وجود را درک می کنیم پس واجب الوجود باید در خارج وجود داشته باشد. این کار آنسلم و دکارت را می توان مغالطه انتقال از تصور به تصدیق یا مغالطه سرایت دادن احکام حمل اولی به حمل شایع نامید که استدلال و نتیجه گیری استاد عزیز نیز مبتلا به همین اشکال است. در مورد مثلث بودن مثلث قائم الزاویه هم این مطلب طبق تعریف بدیهی است اما نمی توان موجود بودن مثلث قائم الزاویه را از آن نتیجه گرفت. بله اگر اثبات شود در خارج مثلث قائم الزاویه وجود دارد، حتما این موجود مثلث است، همان طور که در مقام تعریف بدون اثبات چنین مثلثی در خارج، چنین حکمی جاری است.
شماره ۸ پاسخ به بیانات ناقد محترم در متن شماره ۷ در ردّ این بیانات ناقد محترم به دو بحث می‌پردازم: 1: اگر گزاره «واجب الوجود بالذات موجود است» گزاره‌ای است در مقام بیان مفهوم و تعریف و حمل اولی؛ چنانکه ناقد محترم ادعا می‌کنند، روشن است در حمل اولی و در مقام تعریف حقیقتی، اتحاد مفهومی بین موضوع و محمول چنین گزاره‌‌ای برقرار است؛ بنابراین طبق ادعای ناقد محترم باید گفت در گزاره مذکور، مفهوم «واجب الوجود بالذات» عینا همان مفهوم «موجود» است؛ و روشن است دو عنوانی که دارای یک مفهوم هستند در مصادیق نیز همسان‌اند و مصداق هر عنوان، مصداق دیگری هم هست؛ از طرفی مفهوم «موجود» قطعا مصداق واقعی خارجی دارد چون سفسطه به معنای انکار مطلق واقعیات، بدیهی البطلان است؛ بنابراین مفهوم «واجب الوجود بالذات» نیز قطعا مصداق واقعی خارجی دارد؛ چون طبق فرض، عنوان «موجود»، متحد المعنی با عنوان «واجب الوجود بالذات» است؛ و مفهوم «موجود» بخاطر بطلان بدیهی سفسطه، قطعا مصداق واقعی و خارجی دارد؛ پس عنوان واجب الوجود نیز که متحد المعنی با عنوان «موجود» است قطعا مصداق واقعی و خارجی دارد. و اگر گزاره «واجب الوجود بالذات موجود است» حملش حمل اولی نیست بلکه حمل شایع است در این صورت با حمل شایع عنوان «موجود» بر «واجب الوجود بالذات» موجودیت واجب الوجود بالذات، در خارج پذیرفته شده است و گزاره مذکور به صورت انتولوژیک اثبات شده است؛ پس در هر دو صورتِ حمل اولی و حمل شایع مدعا بدون مشکلی، اثبات شد. 2: نکته‌ای که در مورد مثلث قائم الزاویه قبلا در رد سخنان ناقد محترم گفته شد، این بود که مثلا «مثلث» از ذاتیات حقیقت «مثلث قائم الزاویه» است و امکان ندارد که ذاتیّ هر حقیقتی را از آن حقیقت سلب کرد؛ چون این، خلف در آن حقیقت است و به تناقض در بود و نبود ذاتی، در آن حقیقت منجر می‌شود؛ چون از طرفی مثلث قائم الزاویه نوعی از مثلث است پس باید او مثلث باشد ولی از طرفی طبق فرض، «مثلث» را از آن سلب می‌کنید؛ این تناقضی است در خود آن حقیقت بلحاظ بود و نبود ذاتیش در آن؛ و تناقض در هر وعایی محال و ناممکن است؛ چه در مصداق موجود یک حقیقت (ولی ما در استدلال خود به این تناقض استناد نمی‌کنیم تا مصادره لازم بیاید)، و چه در خود آن حقیقت با صرف نظر از مصادیقش، و چه در مصداق معدوم آن حقیقت. بیان این که تناقض، حتی در مصداقهای معدوم یک حقیقت، نیز باطل است، این است که مصداقهای معدوم یک حقیقت، با همان حقیقت مفروض خود، معدوم‌اند نه با حقیقت متفاوتی؛ چون فرض ما این است که مثلا مثلث قائم الزاویه را معدوم بدانیم نه مثلث متساوی الاضلاع را و نه مربع را؛ لذا برای حفظ این فرض، باید مصداقهای معدوم، هم مثلث‌ باشند چون «مثلث» از ذاتیات آن مصداقهای معدوم است و هم طبق فرض، «مثلث» را از آن مصداقهای معدوم سلب کرده‌ایم و این جمع نقیضین است در یک مصداق معدوم، که باطل است؛ و بنابراین امکان ندارد ذاتیّ یک حقیقت را از او سلب کنیم؛ این یک قانون کلی است در هر حقیقتی؛ ازین رو می‌گوییم «واجب الوجود معدوم» نیز باطل و ناپذیرفتنی است چون حقیقت «واجب الوجود بالذات» عبارت است از «موجود ضروری الوجود بالذات» و در فرض معدومیت چنین حقیقتی، از طرفی طبق فرض، موجودیت ندارد و از طرفی چون موجودیت ذاتی این حقیقت است حتما دارای موجودیت است؛ و این تناقض در اصل حقیقت واجب الوجود است، و بتبَع آن، در مصداق معدوم آن؛ و همین اندازه تناقض کافی است در بطلان معدومیت واجب الوجود، پس به استناد این تناقض باطل، می‌توان موجودیت واجب الوجود واقعی را نتیجه گرفت؛ بدون هیچ مصادره‌ای؛ چون معدومیت خارجی آن، با تناقضی در خود حقیقت و در مصداق معدومش، ملازم است؛ این لازم باطل است؛ پس ملزوم هم باطل است .
دو بیان فوق در گزاره «کاملترین موجود، موجود است» نیز جاری است و براحتی ادعای موجودیت خداوند با تعریف «کاملترین موجود» نیز اثبات می‌شود.