اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
_
🌱دختر دانشجو از استادش
شهید دیالمه سوالی میپرسد..
شهید دیالمه سرش را پایین میاندازد
و جواب میدهد..!
دختر دانشجو عصبانی میشود و میگوید:
مگر تو استاد ما نیستی؟!
چرا نگاهم نمیڪنی؟!
شهید دیالمه گفت:
اگر به تو نگاه ڪنم، اونی ڪه
باید نگاهم ڪنه، دیگه نگاهم نمیڪنه..!
شهید_عبدالحمیددیالمه
#شهید_عبدالحمید_دیالمه
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسینجانماروفداییخواهرتکن🥀
#شهیدسیدمهدیجلادتی
اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
-
كلام ِشهيد ابراهيم هادي ؛
مشکلِکارماایناستکهبرايرضاي
همهکارميکنیماِلارضايخدا ! . 🌿
گاهے ڪفشهاے خانواده رو واڪس بزن
گاهے دستمال بڪش!
دستشویے بشور!
از این جنس ڪوچیڪ شدنهاست ڪه آدمها رو بزرگ میڪنه!
زندگۍبھخونوابستھاست
وپیڪرتاریخبۍخونخدا
مردھاۍبیشنیست!
وسرمبارڪامامشھیدبرفرازنۍ
رمزۍاستمیانخداوعشاق...
یعنۍڪھایناستبھاۍدیدار :)♥️🌿
#شهیدسیدمرتضیآوینی
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادتتان مبارک با غیرت...
#شهید_بهروز_واحدی🌷🥀
اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
#معرفیکتاب #معرفیشهید
مصطفی بچه مسجدی و فعال بسیج بود، اما تک پسر خانواده بود و وضع مالی خوبی داشت، به تیپ و ظاهر خودش هم توجه می کرد.
وقتی حضرت آقا در مورد کار جهادی پیام دادند، تمام فعالیت خود را روی این موضوع متمرکز کرد، به تمام فامیل و اشنایان رو می انداخت و از آنها کمک می گرفت.
دیگر این اواخر به ظاهر خودش توجه نمیکرد، لباس هایش پر از لکه های الکل و مواد ضد عفونی شده بود
برای اینکه کار اشتغال دو جوان فامیل را هماهنگ کند، این موتور را هم فروخت.
راه و رسم شهید ابراهیم هادی را می شناخت، هیچ دلبستگی در دنیا برای خودش ایجاد نکرد.
او از همه چیز دل برید و رفت...
📙برگرفته از کتاب آقای ایرانی. خاطرات شهید مدافع سلامت مصطفی علی دادی
میخواست برود سرکار
از پلههای آپارتمان،تندتند پایین میآمد!
آنقدر عجله داشت که پلهها را دوتا یکی رد میکرد! جلوی در خانه که رسید
بهش سلام کردم گفتم: آرامتر
فوقش یک دقیقه دیرتر میرسی سرِکارت!
سریع نشست روی موتور،روشن کرد و گفت
علیآقا! همین یک دقیقه یک دقیقهها
شهادت آدم را یک روز به یک روز به عقب میاندازد!
#شهیدمحسنحججی