گاهی غم، اونقدر بزرگه که فقط به شکل سکوت درمیاد. هیچ اشکی نمیریزی، هیچ حرفی نمیزنی. فقط میمونی، در یه اتاقِ بیصدا، با حس و حالی که نه میشه تعریفش کرد، نه فرار ازش .
گذر زمان قرار بود خیلی چیزا رو تغییر بده .
اما کاش اون خیلی چیزا ، اونایی نبودن که برام مهم بودن .
حاجی من دیگه به چشامم اعتماد ندارم ،
بعد تو اومدی میگی تو که من و خوب میشناسی ؟!
خنده داره واقعا .
من دیگه آدم صبر و گذشت نیستم ،
با کوچیکترین اشتباه جوری میزارمت کنار که انگار اصلا نمیشناسمت .
خدا خیلی خوبه ،
میشینی کنارش ، حرف نمیزنه ؛
ولی یجوری اروم میشی انگار حرف زده .
جالب نیست ؟!
قبلا فکر میکردم هیچ جا برای من جا نیست؛ بعد متوجه شدم جوری میشستم که هیچ جا جام نمیشد