من دیگه آدم صبر و گذشت نیستم ،
با کوچیکترین اشتباه جوری میزارمت کنار که انگار اصلا نمیشناسمت .
خدا خیلی خوبه ،
میشینی کنارش ، حرف نمیزنه ؛
ولی یجوری اروم میشی انگار حرف زده .
جالب نیست ؟!
قبلا فکر میکردم هیچ جا برای من جا نیست؛ بعد متوجه شدم جوری میشستم که هیچ جا جام نمیشد
دیگه حتی از کلماتم متنفرم،اونقد که باید معانی رو نمیرسونن.همه چیز ناکافی شده مثل اینکه.