چیه؟
عجیبه ؟ که نه دوستی دارم و نه رفیقی ؟
نباید باشه ،
چون حالا فقط منم .
گوشه اتاق آهنگ گوش میدم ،
اعتیاد دارم به چایی و قهوه ،
بی کتاب نمیتونم زندگی کنم و همین هاست که کافیه .
نیست ؟
نه ، نه !
این حالم و گردن کتاب و چایی و موسیقی ننداز .
اینا تقصیر انزواست .
توام حق نداری به انزوا خورده بگیری ،
چون اونی که انتخابش کرد ؛
خودم بودم ،
خودم ...
داره پاییز میشه ؛
این و میزارم اینجا بمونه تا یادم نره حق ندارم موقع باریدن بارون خیس نشم .
هدایت شده از حوالی افکار ؛
دبستان که بودیم
هربار كه دفتر مشقمون رو جا ميذاشتيم معلممون ميگفت "مواظب باش خودتو جا نذارى"
و ما ميخنديديم و فكر ميكرديم نميشه خودمونو جا بذاريم!
بزرگ كه شديم بارها و بارها يه قسمت از خودمون رو جاگذاشتيم
توى يه كافه
توى يه خيابون
توى يه خاطره