خاطره ها گاه و بیگاه می آیند
کنارم مینشینند میخندند
گریه میکنند اما پیر نمیشوند./
یه چیزی نوشتم ،
منتها بایست براش عکس پیدا کنم .
هنو کاملم نیست ....
پس صبر کنید ، چون اینجا رو ول نکردم .
' اتاق 95 '
هرچه برایش باقی مانده بود را جمع کرد و تنها گوشه ای به کتاب خواندن نشست .
رهگذری با دیدنش ، متعجب جلو آمد و پرسید که بین اینهمه چرا کتاب خواندن را برگزیده است .
و او با چهره ای خسته گفت ؛
کتاب ها چون دعوتنامه ای هستند برای فرار از این ذهن ، و از این دنیا .
تنها کسانی این دعوتنامه را خواهند پذیرفت که از ذهن خویش ، از مکان خویش ، و از دنیای خویش گریزناک باشند .
و من گریزناکم ...
از خویش ...
از اینجا ...
از هرچه که حقیقت دارد .
هیچ راه گریزی هم جز این دعوتنامه سراغ ندارم ...
پس پذیرفتمش .
در حقیقت ؛
کتاب ها نجات دهندهٔ این من گریزنده بوده اند...
' اتاق 95 '
هرچه برایش باقی مانده بود را جمع کرد و تنها گوشه ای به کتاب خواندن نشست . رهگذری با دیدنش ، متعجب جل
بیخیال زیبایی و پیچ و تاب و جزئیات و خوبی ، بزا همینقدر بد و ناجور بمونه.
تنها نیاز داشتم یه چیزی بنویسم...
بهار که آمد همه چیز
دوباره سبز شد ،
جز درخت پرتقال
حیاط کسی نفهمید
چرا من هم چیزی
نگفتم بعضی
چیز ها را نمیشود
توضیح داد وقتی
خودت هم نمیدانی
از کدام زمستان
برنگشتهای.
- زیٰ