eitaa logo
اتاق کنجی من
460 دنبال‌کننده
175 عکس
31 ویدیو
2 فایل
دل نگاره های ریحانه ابوترابی پیامتونو اینجا بفرستید https://abzarek.ir/service-p/msg/2202698
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاه کردم و دیدم که می‌روی از دور... خدا کند که لباس تو پشت و رو باشد! بخاطر ز.یوسفی که دوستش داره ! https://eitaa.com/otaghekonji
به هردلیلی، ما این سالها با ساکنین آپارتمانمان، آنقدری ارتباط نداشتیم که زهرا و مهدی بتوانند دوسه ساعتی بروند خانه ی یکی، با بچه شان بازی کنند و من نفس بکشم. این رویای کوچک شیرین دست نیافتنی ای بود که برای بدست آوردنش هیچ تلاشی هم نمیکردم. تا اینکه یکروز توی پارکینگ دیدیم چند تا دختر و پسر کوچک باهم بازی میکنند. چشمان مهدی و زهرا داشت پرژکتور میزد. تا آسانسور برسد پایین، احوالشان را پرسیدم و ندیده نشناخته، با یک انرژی مثبت شاااااد، که کاملا ناشی از افکار خبیثانه م بود بهشان گفتم: ماااا طبقه فلانیم. واحد فلان. بیاید با زهرا بازی کنید 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 آن ها هم متاسفانه گفتند بااااااشه خاله 😍😍😍 ولی قضیه از آنجا متاسفانه شد, که دخترها دویدند طرف در و مثلا به شوخی با چند فحش ناموسی خانه خراب کن! همدیگر را خطاب کردند. من که برگ برگ خزانم ریخته بود در اوج مدیریت بحران ، درجا فریاد زدم نه نه نیااااید نیاااااید. خونمون نیاید. زهرا نمیخواد! و بچه هارا هل دادم توی آسانسور! زهرا که کاملا عاقل اندر سفیه به من خیره شده بود یکباره گفت چراااااا؟؟؟ گفتم چون بی تربیتن! 😶 این اولین تلاش مذبوحانه ی من جهت دوست یابی در آپارتمان برای بچه هایم بود. دومین تلاشم امروز بود که وقتی بچه ی همسایه ی هم طبقه ای، آمد پشت در و گفت میتواند با بچه هایمان بازی کند متاسفانه خیلی قاطع گفتم بله! ولی متاسفانه تر، بابای زهرا به بله اکتفا نکرد و هی توصیه کرد که خیلی بیایند اینجا. این شد که سه ساعت بعد وقتی فکر میکردم بچه های همسایه نیم ساعت است رفته اند خانه خودشان و داشتم زندگی میکردم، تا در اتاق کنجی را وا کردم، کسی جیغ کشید نههههه! دارم لباس عوض میکنم! من بدبخت ترسیده و غارت زده گفتم تو کی هستییییی؟ دیدم پسر کوچیکه ی همسایه است. با بچه ها قرار گذاشته با ما بیاید روضه و بقچه ش را جمع کرده آمده اینجا و حالا دارد آماده میشود! در آخرین سکانس این قسمت، متاسفانه زهرا گفت ما صبح، ساعت ده حتما بیداریم و بچه همسایه چشم تو چشم من گفت خاله فردا من ده اینجام! پروسه ی خطرناکی است این بچه همسایه. هرچه که فکر میکنم تحمل جیغ و ویغ دوبچه، راحت تر از چهار بچه و بیشتر است. تازه بچه خودت را میتوانی پند و نصیحت کنی ولی بچه همسایه را هی باید هر غلطی میکند قربانش بروی حتی وقتی کله اش را مثل بچه همسایه! می اندازد پایین و می آید وسط اتاقت! هرچه فکر میکنم اصلا صلاح نیست. . https://eitaa.com/otaghekonji چیزی میخواستید بگید؟ بفرمایید
راستش من در فراقت فکر میکردم غمی! تو ولی لبخند بودی بر لبان عالمی https://eitaa.com/otaghekonji
تو یک تنه همه ی آرزوی من بودی... https://eitaa.com/otaghekonji
تو رو دیدم اما تو من رو ندیدی نشستی روی شاخه هام و... پریدی! ازون روز همش تو دلم گریه کردم! خدا کاش منو لونه می آفریدی! https://eitaa.com/otaghekonji
من شب ها شب میشوم ساکت آرام سنگین غمناک مبهم ... و در من جیرجیرک غمگینی زیر لب آواز میخواند https://eitaa.com/otaghekonji
کیه نصفه شبی میخوندم؟ شاید خودم باشم کیه تا وقتی بیدارم، داره حرفامو میخونه؟ خودم! شاید خودم باشم. یکم امشب پریشونم دلم تنگه،گلوم بغضه، چشام بارون بارونه... کیه انگار نشسته رو به روم تا صبح بیداره کیه چشم از نگاه غصه دارم بر نمیداره مگه غیر خودم اصلا کسی حالم رو میفهمه مگه غیر خدا اصلا کسی از من خبر داره؟ اگه امشب سحر شه کوله مو رو دوش میندازم میرم تا صحن آینه، روبه روی پرده ی مخمل میشینم پشت پرده، زانوهامو سفت میگیرم مچاله میکنم دستامو توی پرده ی مخمل ی جوری ک بفهمه خیلی مضطرم... که میفهمه یه جوری که بدونه خیلی داغونم... که میدونه همون که گاهی کنج خلوت شب توی تاریکی میشینه از تو کاغذ پاره ها شعرامو میخونه.... سلام عمه، دلم بازم گرفته... اومدم پیشت زیارت نامه هم راستش هنوز... از بس پریشونم نخوندم، اما قول قول میدم تا دلم واشه میشینم با لب خندون زیارتنامه میخونم بذار غرغر کنم... اینجا فقط روم بازه اما نه جلوتر نه همین از پشت پرده راحتم خوبه اگه چشمم بیفته تو ضریحت نه نمیتونم خجالت میکشم، از بس دلم درگیر اشوبه دلی ک باید از یاد خدا لبریز میکردم واسه چیزای معمولی شکسته درد هم داره نمیدونم چرا چشمام برا هرچیزی گریونه ولی وقت سحر رو بغض سجاده نمیباره.... https://eitaa.com/otaghekonji
اینو سالهای قبل نوشتم ولی درد امسالمه... چند خطی برای همسفرم نه که از رفتنت گلایه کنم... نه که چون از خودت جدا ماندم زیر لب وقت رفتنت گفتم: همسفر! از بهشت جا ماندم! خوش به حالت که رفته ای به بهشت لابد آنجا چقدر خوشحالی خوش به حالت که با من و بی من زائر اربعین هرسالی کفشهایت چقدر خوشبختند چفیه ات غرق اشک شیداییست خوش به حال دو تا لب خشکت روزی اش آب و قهوه و چاییست گرچه پیراهنت پر از خاک است خاک جاده تبرکش کرده ست باد این گرد و خاک را سوغات با خود از قتلگاه آورده ست با دوتا پات رفته ای اما فارغ از محبس تنی حتما از نجف تا حریم کرب و بلا جاده را بال میزنی حتما توی موکب پناه میگیری از غم و درد و رنج این دنیا نفس تازه می‌کشی هرشب بین هرم عزای زائر ها لابد از یاد و خاطرت رفته غصه های سخیف قبل سفر چفیه را بسته ای به دور سرت شده سردرد دائمت بهتر من هم اینجا میان برزخ اشک دور از آن بهشت رویایی... هی قدم میزنم به دور اتاق مثلا بین راهپیمایی... در کنار تو بین زائر ها... زائر اربعین مولایم گرچه جا مانده ام ولی با آه با خیال تو راه می آیم نه که از رفتنت گلایه کنم سفرت غرق عشق، همسفرم... فقط اینکه بزرگواری کن شعر من را بخوان کنار حرم https://eitaa.com/otaghekonji
رحم الله من یقرأ الدرود و الصلوات الی روح البزشکیان و حومه! امروز برق سر ساعت نرفته. حسابی دلشوره دارم. چندباری خواستم تماس بگیرم 121 و اطلاع روشنی بدهم! نمیدانم کی قرار است غافلگیر شویم و در حالیکه حسین را لیف میکشم، حمام تاریک شود و آب هم سرد و هم زمان همسرم، له له زنان و تشنه، با پاکت های خرید از جمعه بازار، پشت در پارکینگ بماند و در، بی برق باز نشود و بعد با بدبختی، یکجوری بیاید تو و کلی طبقه را از پله ها بیاید بالا و حسینم یخ کند و جیغ بکشد و... بعد مادرم اینها بیایند منزلمان و بمانند پایین و نتوانند از خدااااا تا پله بیایند بالا و اصلا برگردند خانه شان و یکهووووو برق بیاید. 😑 توروخدا یکی بیاید برق مارا همین حالا ببرد. 😭😭 https://eitaa.com/otaghekonji
اندر احوالات ژن معیوب من تا یادم می آید آلرژی فصلی داشته ام. آلرژی فصلی، آلرژی ای است که مربوط به فصل خاصی است. ولی برای ژن من، چهار فصل خاص است. تابستان و بهار خاص تر است. به همین دلیل من همیشه یا دارم عطسه میزنم. یا سرفه میکنم. یا زکامم. یا نئوتادین و امثالهم را خورده ام و مثل معتاد های خواب آلود، دریافتم از محیط به 50 درصد رسیده است. البته این میراث خانوادگی من است و ژن آلرژی در همه خانواده بشدت فعال است. بطوریکه ما دوطرف بین سلام احوالپرسی دوسه تا عطسه میزنیم و قرص ضد حساسیت کنار چای سرو میکنیم. مادرم البته فارغ بود که بعد از زدن یک واکسن آنفولانزای مشکل دار، دچار آلرژی شد و به جمع خانواده پیوست. صرفا بخاطر گرده و اینجور چیزها هم نیست. از آفتاب برویم سایه: عطسه. از سایه برویم آفتاب: عطسه. کولر روشن: عطسه. کولر خاموش: عطسه . ادویه زدن ب غذا: عطسه. عطسه ها هم به شکلی است که بعد از هر کدام ده متر از مبدا دور میشویم! همیشه هم این ژن معیوب مرا به دردسر انداخته است. چه دوران دبیرستان که برای مسابقات کشوری قرائت به مشهد میرفتیم و هوای حساسیت زایش مرا کلا خفه میکرد و اصلا دیگر صدایم در نمی آمد که بخواهم تلاوت کنم.عدددل هر سه سال هم مسابقه مشهد بود! چه دوران کرونا که جلوی ملت عطسه باران میشدم و سرفه امان نمیداد و جمعیت اطراف، هراسان به هر سو میگریختند تا مبادا مبتلا به کرونا شوند! گاهی هم در مجالس فحش میخوردم که چرا بی ملاحظه ام و نماندم توی خانه! چه الان! آفرین. کل این متن را نوشتم که بگویم چه الان! چه الان که با بدبختی و راه رفتن و روی پا خواباندن و لالای کردن و تاب دادن و.... بچه را بیهوش میکنم و ناگهااااان در همان دقیقه ی اول عطسه میزنم و کف کفش چهارتا! یا به سرفه ی خشک می افتم و... بله! مصدوم آماده است. بچه بیدار میشود و چهار چشمی هراسان نگاهم میکند! و باز بچه را خواب میکنم و باز سرفه و باز خواب و... در طول شب این دور باطل ادامه دارد. مریضی های ما آلرژی دارها هم خاص تر از دیگران است. مثلا وقتی سرما میخوریم، دکتر میگوید سرماخوردگیست که آلرژی رویش سوار است. آلرژیست که آسم رویش سوار است. کروناست که آنفولانزای خفیف روی آلرژی اش سوار است! ویروس نشسته روی آلرژی و سرماخوردگی روی آن دوتا سوار است! خلاصه که الان که دارم این چرندیات را مینویسم، سرفه 5 دقیقه یکبار میپرد وسط حرفم و حسین هم دوبار بیدار شده و گریه کرده ست که البته من گریه هایش را سلام و درود بر روح اجدادم میشنوم! خفه نشوم صلوات. https://eitaa.com/otaghekonji
اتاق کنجی من
#غر_روزانه #یادداشت_سخیف #بهشت_زیر_پای_همسران_نیست_خودت_اتو_کن_اه #نیازمند_اتو_پرسی #تو_نبودی_چروک_ش
بعدازظهر تو نبودی! چروک شد خانه عصر امروز را اتو کردم دل تنگم کمی جراحت داشت در نبودت خودم رفو کردم راه رفتم میان هال و اتاق خرت و پرت و خیال و حرف و حدیث جمع کردم، هرآنچه بود و نبود به خودم هم اشاره کردم :هیس! سینک را با دو دست سابیدم مثل اعصابِ خط خطی شده بود آنقدر شستمش که برق افتاد ذهنم آرام و سینک کف آلود! دست پیراهنت به دستانم پهن کردم به روی بند و نسیم... گفت به به چه عطر خوشبویی عصر امروز را چه خوش نفسیم عطر پیراهنت! .. چه میگفتم؟ رخت هارا تکان تکان دادم قطراتش پرید و باران شد حال خوبی به آسمان دادم آب دادم بهار گلدان را جرعه ای آب سرد نوشیدم گل پژمرده زیر لب خندید زیر لب تازه تازه خندیدم خانه آرام، مبل پر آغوش فرش مهمان نواز، درها باز پنجره خوش صدا، فضا پرنور قوری چای با دلم دمساز خسته ام بی تو چای مینوشم خستگی روی شانه ام خواب است منتظر مانده ام که برگردی عصر در انتظار مهتاب است بی تو جریان گرفتنم سخت است دل من بی تو هال بی قالیست خوش به حال تمام ماشین ها در ترافیک جای من خالیست https://eitaa.com/otaghekonji
تنهاتر از درختی در روستای متروک بین کویر بی آب!... این است حال و روزم! شاید چه بهتر اینکه یکروز شاخه شاخه... در آتش خیالت هیزم شوم بسوزم شاید که روبه راهم یخ بسته است آهم غم در دل است اما... انگار پابه ماهم میخواستم بگویم از آرزویم اما... اشکی شد و شبی سرد افتاد از نگاهم https://eitaa.com/otaghekonji