غزل مولانا به دل شمس نشست و شمس به قونیه برمیگرده. با برگشت شمس دوباره مجالس مولانا تعطیل میشه و مردم قونیه دیگه مولانا رو دیوانه و شمس رو جادوگر میدونستن. شمس دوباره از قونیه میره. بعد از رفتن شمس،شاگردان مولانا بهش میگن که شمس کشته شده ولی مولانا باور نمیکنه و به دنبال شمس میگرده و از سر دلتنگی ای که داشت به طور دائم شعر میگفت.
به مولانا خبر میرسه که شمس در شام هست و مولانا عازم شام میشه اما شمس رو پیدا نمیکنه.
مولانا به قونیه بر میگرده و مجالس درسش رو دوباره برپا میکنه.
مولانا دوتا رفیق داشت به اسم
۱.شیخ صلاح الدین زرکوب
۲.حسام الدین حسن چلبی
مولانا به کمک حسامالدین کتاب "مثنوی"رو سرود و حسام الدین از مولانا درخواست میکنه که یک کتاب به تقلید از ۱.الهی نامه | سنایی
یا ۲.منطق الطیر | عطار
به نظم بگه. مولانا شبانه روز به نظم مثنوی مشغول بود و می سرود به دست حسام الدین میداد.
مولانا چهرهای زرد و لاغر و چشمای جذابی داشت[مراقب خودتون باشید عاشقش نشید]. زندگی او بر پایه صلح و سازش بود و ناسزا رو با حسن خلق جواب می داد. در زمان مولانا سعدی و فخرالدین عراقی هم بودند که هر دو مولانا رو ملاقات کرده بودند.
شب آخر مولانا مریض بود و پسرش نگران که دم آخر مولا یک غزل سرود و در نهایت روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ه.ق فوت میکنه.
سېارڪ
غزل مولانا به دل شمس نشست و شمس به قونیه برمیگرده. با برگشت شمس دوباره مجالس مولانا تعطیل میشه و مرد
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
دردی است غیر مردن،کان را دوا نباشید
پس من چگونه گویم،کاین درد را دوا کن
حقیقتاً دارم معنی شعر هارو حفظ نمیکنم،درکشون میکنم. امیدوارم اوناهم این مسئله رو به خوبی درک کنن.
هدایت شده از متهم ردیف اول _
ازانسان بودن جان به لب شدهام؛
اگرمیتوانستم درجا ازاین مقام انصراف میدادم.
-امیل چوران
هدایت شده از متهم ردیف اول _
میخواهم تو رابکشم اما چاقو را درسینه خودم فرومیکنم؛توکشته خواهی شدیامن؟
-گروس عبدالملکیان |