تنها چهارشنبه سوری هست که رفتم بیرون تا بترکونم
اما اینبار با یه تفاوت رفتم 🤓
رفتم ترامپ رو بترکونم 😏
پاتوق قــــرار 🌱
تنها چهارشنبه سوری هست که رفتم بیرون تا بترکونم اما اینبار با یه تفاوت رفتم 🤓 رفتم ترامپ رو بتر
شماها به نیت ترکوندن کی رفتین ؟😂
به پدر نوزاد سه ماهه گفتن
«بفرمایید ، لباس های نوزادتون »
پدر به لباس های پسر سه ماهه اش نگاه کرد
بعد از بیست سال یه پسر یکی یه دونه و دردونه داشت و حالا...
جواب داد
«به اندازه ی کافی توی خونه ازش یادگاری دارم. طاقت این هارو ندارم . برید یه جایی بزارید که کل مردم دنیا ببینن...»
و اون ها هم همین کار رو انجام دادن ...
به یاد شهید سه ماهه 🥀
حس خوبی به سال ۱۴۰۵ دارم
به امید
پیروزی
فتح
سربلندی
و انشالله انشالله
ظهور آقامون میخوام این سال رو شروع کنم و ادامه بدم
به امید انتقام
مدرسه ی میناب
دختر گونه صورتی
۴۲ نفر
و امام خامنه ای
امید دارم ...
خب به نام خالق هستی
پارت ۱
پارک غدیر
پنج شنبه ی هفته ی پیش یعنی ۲۸ اسفند
شورای عالی پاتوق یعنی خود بچه ها یه جلسه توی پارک غدیر تشکیل دادن
توی این جلسه برای پروژه های جنگ رمضان برنامه ریزی شد و همه فکر هامون رو روهم گذاشتیم و نتیجه هم گرفتیم
یسری غذا آورده بودن یسری خوراکی و من و خانم استادیان اعظم هم باهم به سوی ساندویچی شتافتیم و ۵ تا خوراک مشتی گرفتیم با دوغ محلی !
اما گویا بچه ها گاز دار دوست داشتن و رفتن حدود ۲۵ دقیقهههههه
سوپری و برگشتن
بالاخره افطار رو زدیم بر بدن و خوش و بشی هم داشتیم
نشستیم دور هم و یه جلسه ی دیگه هم داشتیم و اونم به نتیجه رسوندیم
بعدشم یه سه چار نفر خواستیم بریم یه جایی و بقیه هم اومدن دنبالشون
ادامه دارد ...
نویسنده : محیا سرسنگی
#هنرمندـروایتـمیکند
ادامه...
پارت ۲
امیر چقماق
من بودیم و چند نفر دیگه
اول رفتیم خونه ی مادربزرگ یاسمین و اونجا اومدن دنبال یکی از بچه ها و کلا شدیم سه نفر + ف ا + مادر ف ا
ضبط رو روشن کردیم و راه افتادیم
توی راه با بچه حرف زدیم
شوخی کردیم
مسخره بازی درآوردیم
خودم چون عاشق توی خونه موندنم خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم و چون از محله ی های و منطقه های شلوغ یزد میگذشتیم داشتم کیف میکردم شهر چراغونی و مغازه ها به راه
انگار نه انگار جنگه
هرکس سر کار خودش
به حال خودش سرحال و پای ایران
دم عید و مغازه ها شلوغ
راه پیمایی های خیابونی شلوغ تر از همیشه سر جای خودش
بدون آشوب
پر از شوق
شور
اعتماد به نفس و اطمینان
انگار همه مطمئنن و می دونن چی میشه حتی خود ما ...
کمکم هر کس سرش رفت تو گوشی خودش تا برسیم و صدای ضبط بلند تر شد
موسیقی وطنم بخش میشد و منم توی فکر خودم بودم
خانم استادیان : بچه ها اون پشت پرچم هست از پنجره بدید بیرون .
پرچم و برداشتیم و شروع کردیم فیلم گرفتن
من و الینا هم از پنجره ی ماشین یه دوست از پنجره ی ماشین دیگه پیدا کردیم
یه دختر خوشگل و گوگولی که اسمش یکتا بود
رسیدیم به چهار راه
ماشین رو اونور تر پارک کردیم چون جا نبود
چهار راه پر از ماشین و بالاخره ازش رد شدیم و من دوباره دیدمش
حسینیه ی بزرگ امیر چقماق
توی این جنگ برای اولین بار بود که میومدم
بیشتر میرفتم راهپیمایی خودرویی و توی خونه جهاد میکردم
همین که چشمم به جمعیت افتاد وا رفتم
نسبت به شب هایی که توی تلویزیون دیده بودم خلوت تر بود
خانم استادیان با مادرشون رفتن رو فرش ها نشستن و من و یاسمین و الینا هم رفتیم چایی بخوریم
چای رو خوردیم و رفتیم سر قبر شهدا
دعا میخوندن و هر کس آرزویی داشت
کسی آرزوی شهادت
کسی آرزوی پیروزی
و کسی هم مثل من آرزوی ظهور
کم کمک جمعیت زیاد شد و شلوغ
خوشحال شدم
شعار ها کوبنده و بلند
وقتی به سخنرانی گوش میکردیم صدای جنگنده اومد
کم بود اما شروع کردیم به خوندن آیت الکرسی برای سلامتی هر کس اونجا بود
اونجا خیلی یه هویی با یه خانم هم صحبت شدیم
حدود نیمی وقت بعدش
یاسمین گفت مثل اینکه کرمان رو زدن
کم کم بلند شدیم و بر گشتیم سمت ماشین و سوار شدیم
توی خیابون انقلاب پدر و مادرم اومدن دنبالم و من توی ماشین فکر میکردم
مردم یک کشور چقدر می تونن تحمل و صبر داشته باشن اونم ۴۷ سال ؟
پدرشون رفت
عزیزانشون
جنگ شد
اغتشاشات
گرونی
اما بازهم وحدت ؟ باز هم اتحاد و همدلی و همبستگی ؟
چقدر مردم یک کشور می تونن غیور باشن ؟
بی چاره دشمنانمان!
نویسنده : محیا سرسنگی
#هنرمندـروایتـمیکند