eitaa logo
صدای پابدانا
3هزار دنبال‌کننده
21.1هزار عکس
7.4هزار ویدیو
285 فایل
کانال خبری ، فرهنگی ، اجتماعی ،سیاسی و تبلیغاتی در اختیار مدیران ارتباط با ادمین @pabdanaa
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم و امرهم شوری بینهم ۹اردیبهشت ماه ،روز "شوراها" فرصتی است تا از تلاش های ارزنده و فعالیت های ثمر بخش این نهاد مدنی و اجتماعی به عنوان پارلمان محلی که همواره در پی احقاق حقوق و توسعه و آبادانی شهرها و روستاها گام برداشته اند قدردانی شود. همكاري و مشاركت در امور فرهنگي بويژه تحقق نهضت مطالعه و ارائه راهكارهاي مشترك در اين زمينه تامين مكان مناسب براي احداث كتابخانه هاي عمومي و كمك به اجراي بهينه قانون اختصاص نيم درصد كل درآمد شهرداري ها به انجمن كتابخانه ها توسعه كتابخانه هاي عمومي و ارتقاء فرهنگ مطالعه مفيد و استفاده از امكانات و ظرفيت هاي شوراهاي اسلامي براي راه اندازي و تقويت كتابخانه هاي عمومي و رشد بصيرت و آگاهي عمومي ازجمله تعهدات قابل توجه شوراهای محترم در راستاي توسعه و ترويج فرهنگ كتاب و كتابخواني در جامعه، است. اینجانب به نمایندگی از جامعه کتابداران کتابخانه های عمومی شهرستان ، بر خود لازم می دانم این روز بزرگ را  حضور ارزشمند تمامی اعضای محترم شوراهای اسلامی شهر و روستا که در جایگاه شورای اسلامی خدمتگزار صدیق مردم ویاران یار مهربان ، کتاب هستند تبریک و شادباش عرض نموده و سربلندی و سرافرازی بیش از پیش ایشان را از ایزد متعال مسئلت دارم.
چگونه پیش شما رو سفید برگردم؟ دمی که نوبت رفتن رسید! برگردم ؟ برای آنکه نماند اسیر دشمن ،دوست به چنگ دشمن پست و پلید، برگردم ؟ همیشه آرزویم از خدا همین بوده است دعا کنید برایم ، شهید برگردم وصال فیض عظیمیست مباد بعدازاین زفیض رحمت حق ناامیدبرگردم میان پرچم سبز و سفید و سرخ وطن کفن کنید تنم را رشید برگردم دعا نموده برایم کسی کنارحرم به ختم عاشَ سعیداً سعید برگردم
در حسرت تو هر کلامی سخت است در غزه بدون تو شامی سخت است در بیشه ی شیران شده ای قربانی! خون خواهی ات‌ انتقامی سخت است
مرهم (زبان حال حضرت رقیه سلام الله علیها ) بابا زنوک نیزه بر این طرف نظر کن فکری به حال مرغ بشکسته بال و پر کن خواهم میان این جمع بر غربتت بگریم ترسم در این خرابه از فرط غم بمیرم سوزد دل حزینم در آتش جدایی بر نیزه رخ نمایی ای کوکب خدایی امشب به داغ هجرت چشمان من پرآبند گویا سری ندارند تا ساعتی بخوابند بگذار تا بگریم در کربلایت ای جان یا جان ز تن برآید یا جان رسد به جانان سالار لشکرم خیز با کاروان روان شو راهی است بی نهایت همراه کاروان شو جانان من سرت را بر روی سینه دارم چون نشنوی صدایم بین چشم اشک بارم ما مرهمی نداریم بر زخم سینه هامان بازآ و مرهمی شو بر دیدگان گریان
حرام می شود از این به بعد خواب یهود که خشم حیدریِ شیعه خشم سوزان ی است «قسم به صبح کرامت، ظهور نزدیک است» جواب آخر ما در سکانس پایانی است
تسلا میدهی با آن کلامت بشر حافی را که از حد بگذرانده‌ فسق واعمال منافی‌ را چنان از گفته ی تو ناگهان از کرده میماند که در راهت در آورده است نعلین اضافی را به دنبالت روان چون بنده ای از بند غیر آزاد مثال عارفی که دیده گویی کوه‌قافی را دریغ افسونگر هارون ز شیر پرده غافل که دم موسی کاظم می برد فکر خرافی را میان کارزار جهل و دانش عاقبت برده ست کدامین مرد میدان غیر تو اینسان مصافی را؟ تقیّه‌کار گردیدند آفتاب‌گردان‌ها نتابیدی که آغازند گرد تو طوافی را تورا هارون عباسی به زندان جفا انداخت به راه انداختی در کنج زندان اعتکافی را تصور کرده پیدا میکند او بعد رسوایی که با چسباندن این ‌وصله‌ها راه تلافی را اگر زخمی نشسته بر تن کفر ازخودش بوده است ندارد درسرش غیراز خیال ‌و قصه‌بافی را نشد شعر ابوالعطاء کلید قفل زندانت که بعد ازتو نبیند شیعه در خود انحرافی را مگر قحطیست یا رسمی عجیب و تازه آوردند ؟ ندارد شهر در تشییع تو تابوت کافی را ! گمانم می شود آقا نگاهی گر بیاندازی تسلای دل باقی کمی هم این قوافی را
دنیای ما، دریچه‌ای به سمت بی‌نهایت تاریکی است، که در آن، خواب‌ها مانند پروانه‌هایی در آتش می‌سوزند. امید، قطره‌ای باران بر روی خاک خشک دل، که هرگز طراوتی از زندگی را به ارمغان نمی‌آورد. صدای غم، سمفونی‌ای از زخم‌های کهنه در دل کوه‌ها، که طنین آن، به گوش آدم‌ها می‌رسد، اما فراموشی است در سکوت. عشق، آتش سوزانی در قفسه‌های تنگ قلب، که هر شعله‌اش، آغازی برای داستانی ناتمام است. کودکی، نوای ساز گمشده‌ای در کوچه‌های یتیمی، که سازش در دستان باد می‌رقصد و هیچ کس آن را نمی‌شنود. بی‌عدالتی، سایه‌ای بزرگ بر چهره‌های خسته، که همچون طوفانی در افق نشسته و امید را از دل‌ها می‌رباید. زندگی، سفری در دریای طوفانی، که هر موجش، توفان‌های درونی ما را به چالش می‌کشد. ای مردم، چراغی در تاریکی‌امید را روشن نگه‌دارید، چرا که هر شمعی که در دل بسوزد، خود داستانی از رستاخیز است. خدایا، فرشتگانی را به ما بفرست تا **این درختان خشک امید را با باران رحمت سیراب کنند. @babalshaerbarbamshahr
بنام خدا/ مباهله مشرکان مکّه ،کفّار مدینه با یهود سالها سدِّ رسالت ،دشمنی ها در وجود واپسین سال حیات پیشوای مسلمین وحی آمد: قُل: «تَعالوا...» «نَبْتَهِلْ...» بر«...کاذبین» حق خبر دارد از آنهایی که درگِرد نبی ظاهراً با امر وی بیعت نموده با علی باخبر از سینه بیمار ،علام الغیوب نقشه پیمان شکستن کرده در سرها رسوب او خبر دارد ازان فتنه که آتش می زند آستان وحی را ، روزی به در، پا می زند صحنه ای خلق نموده است خداوند حکیم کارگردان شده‌ حق کرده حقیقت ترسیم در دل مجرم ازین راه دری باز شود شاید از خون خدا ریختن اغماض شود جلوه ای از حکمت حق اتفاق افتاده ترس نفرین به دل اهل نفاق افتاده راهبان اهل نجران ، ساحران فرعون اند بیمِ کام اژدها شد ، سجده بر عترت کنند @babalshaerbarbamshahr
ای به سمت خیمه ها چشمان خودرادوخته شرم ازروی تو ساقی درس ها آموخته علقمه افتاده درجوش وخروش از خون تو آتش کین می رود تاخیمه ها افروخته مشک آب افتاده دور از دست های بی تنت خیز تا آبی بری تاخیمه های سوخته کی تصور می رود این دشمنی با میهمان می شودمقدور باقدری زراندوخته @babalshaerbarbamshahr
ای ساربان آهسته ران ... "ای ساربان آهسته ران آرام جانم مانده است" در بین صحرای جنون آن دل ستانم مانده است آن دل ستان آن مهربان تنهاترین مظلوم خاک آری حسین مادرم، روح و روانم مانده است در قتلگه افتاده است تنها و بی سر غرق خون چون می روی ای ساربان این جا تمامم مانده است در پشت خیمه کاتش اینک سوخته بنگر به خواب آن اصغر شش ماهه ام آن تشنه کامم مانده است این علقمه چون پشت سر بنهاده ای آگه نه یی دستی جدا از تن به خاک، وز مشک آبم مانده است ره می بری این کاروان غرق ماتم را کجا؟! چون اندر این دریای غم نام و نشانم مانده است ای ساربان آهسته تر ران نینوا این جاست هان چون در میان خاک آن فرزند پاکم مانده است من زینب دل خسته ام بنگر تو حال زار من این جا تمام خاطرات اشک و ماتم مانده است این قافله سالار غم که اینک پریشان گیسو است دخت علی مرتضی از نسل خاتم مانده است باقی چگونه گوید از این ماتم و اشک و عزا داغی است جان سوزان عجب، بر قلب آدم مانده است @babalshaerbarbamshahr
بازهم حادثه جان می گیرد مرگ ، از مرد توان می گیرد! زیر آوار زغال دل کوه بوی خون سفره ی نان می گیرد
تحسین همگان ، توان من میکردند اندیشه ی آب و نان من می کردند افسوس بجای نصب تندیسم کاش! فکری به نجات جان من می کردند