eitaa logo
"پـنــــاه"
1.6هزار دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
10 فایل
- انّی‌وُلدت‌لکی‌أحبّک''حسیــﷺــن''♥️ - ما را هنری‌ نیست‌ بجز نوکری‌ات‌ یااباعبدالله . شروع : 1402/4/1 پایان : شهادتــــ اینجا @daroonmn ؟ تخلیهٔ احساساتツ راه ارتباطی شما با ما [ @seyed_m69 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‌__ هر زمان رزق میرسد از راه؛ شک ندارم رکوع کرده علی...
آنجا که دلت آرام گرفت ، مقصد است . - عطّار
تنها خوشحالی ای ک الان دارم ماه رمضونه و خوشحال تر این ک از پس فردا زندگی پس از زندگی میبینم..🥲🕶🫂
1_9627522149.mp3
زمان: حجم: 2M
از فردا مامانای قشنگمون؟😂👀 🙃😂
"پـنــــاه"
از فردا مامانای قشنگمون؟😂👀 #پیشنهاد_دانلود🙃😂
پیشوازم حساب کردم گفتم از فردا ها وگرنه حواسم هست🕶😂
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کشتی ما به گِل فرو رفته...💔❤️‍🩹
تولد داریم چه تولدی تولدت مبارک بابای فرزند شهیدا تولدت مبارک الگوی بچه های مقاومت تولدت مبارک قهرمان دهه هشتادیا تولدت مبارک تکرار نشدنی تولدت مبارک حاجی🙂🤍
"پـنــــاه"
#قسمت_صد_و_نوزده نگاهی به صورتم انداخت و خیلی اروم گفت +ولی خب حداقل بخاطرش هویتت و تغییر نمیدادی
🌱✨ هیچکی باهام حرف نمیزد .لبخندم رو که میدیدن بیشتر از قبل از عصبانی میشدن داداش علی و خانومش رفتن خونه خودشون البته زن داداش نرگس قبل رفتنش یه لبخندی زد و گفت: +خوشحالم که میبینم داری میخندی داداش ! ولی ریحانه حتی بهم نگاه هم نمیکرد با روح الله خداحافظی کرد و رفت تو اتاقش منم بعد از تجدید وضو رفتم تو اتاقم. چراغ شب خوابی رو روشن کردم. بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم، سجاده رو پهن کردم کف اتاق و دو رکعت نماز استغاثه به حضرت زهرا خوندم. نمازم که تموم شد از حضرت زهرا خواستم مثل همیشه برام مادری کنه میدونستم اینکه مهر فاطمه به دلم افتاده چیز اتفاقی ای نیست و قطعا هدیه خداست. از مادر خواستم کمکم کنه تا این مسیر رو بگذرونم و بتونم دل پدرش رو به دست بیارم. این همه مدت هر بار خواستم ازدواج کنم یه اتفاقی افتاد و نشد الان که تو ۲۷ سالگیم به طرز عجیبی به دختری دل بستم که شاید با معیارای من فرق داشت برای خودم هم جالب بود ! یاد حرفای مصطفی افتادم :(عه اینم که موهاش مثل موهای من...) دوباره عصبی شدم قرآنم و باز کردم داشتم میخوندم که چهره خجالت زده ی فاطمه اومد تو ذهنم .داشتم بهش فکر میکردم که متوجه شدم یه قطره اشک از چشمام سر خورد وریخت پشت دستم یه لبخند زدم و صورتم و پاک کردم چقدر عجیب! ___ تو این یک هفته ای که گذشته بود ،هرشب دو رکعت نماز خوندم و از خدا فاطمه رو خواستم. هر روز که میگذشت برام‌عزیز تر از روز قبل میشد. دیگه وقتش بود برگردم شمال و از نو تلاش کنم حرکت کردم سمت شمال و زودتر از همیشه رسیدم خونه ریحانه هنوز باهام سر سنگین بود میدونستم درد خواهرم چیه .اون شب ریحانه وعلی جای من سوختن. تو خونه دنبالش گشتم وقتی ندیدمش رفتم تو اتاقش. رو تختش خوابیده بود. نشستم کنارش. موهاش رو از صورتش کنار زدم و لپش و بوسیدم خوابش سنگین بود و بیدار نشد رفتم‌تو اتاقم و بعد عوض کردن لباسام رفتم‌ سمت دادگستری. یک ساعتی بود که منتظر بودم بابای فاطمه کارش تموم شه و از اتاقش بیرون بیاد
- مُردم‌‌ازبس‌تو‌صفِ‌زیارتت‌کشیدم‌انتظار💔!
یکی‌روکردبه‌امام‌حسن‌وپرسید: - عقل‌چیه؟! آقافرمودند: اینکه‌بتوانی‌جرعه‌جرعه بغض‌‌واندوهت‌رافروبَری‌‌وصبوری‌ کنی‌تاوقتِ‌اتفاقات‌خوب‌فرابرسد❤️‍🩹:)
شبتون بخیر پناهیا😸🥱