آدم هیچوقت اولینها رو یادش نمیره ..
یادمه از بچگی وقتی داداشم شب رفتن کولهشو میبست که بره سمت کربلا، به این فکر میکردم من حس و حالم شبی
که فرداش میخوام برم کربلا چیه ..
و پارسال همین تاریخ شبی بود که میخواستم برم کربلا ..
حسِ زیبای وصف ناشدنی بود ..
کربلایی که ماجرا ها داشت ..
هنوز هم حسش برام ملموس
و عزیزه :)
یادداشتی که اون شب از حال و هوام
تو گوشیم نوشتم رو هنوز دارم و گاهی
میخونم ..
من حتی آلارمی که برای صبحش گذاشته
بودم رو هم نگهداشتم :)
hazrat_ghalb.t.me |malekiسلام_شبانگاهی (1).mp3
زمان:
حجم:
1M
رفیقِ روز سختی ..
میگفت بچه بخنده کسی
کارش نداره .. میگن خداروشکر
حالش خوبه.
ولی اگه بچه گریهکنه، اشک بریزه
مادر بغلش میکنه، بهش توجه میکنه ..
یا زهراء .. (:
میگفت، چرا شب رو دوست داری؟
گفت، انگاری حضرت زهرا چادرش رو
انداخته روی سر دنیا تا همهمون زیر
چادر مادر دلمون آروم باشه (: