میگه؛
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهی ما را
علاج درد مشتاقان
طبیت عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غمِ مجنون شیدا را
ولی آقاجان
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را ...
حالا دیگه کار از کار گذشته...
بیچاره تر اون که دید کربلاتو...
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره ای کردن کنون آن ناشکیبا را
چقد قشنگه این شعر😭 بعدش میگه؛
مراد ما وصال توست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را
هعی...چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری،برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را...