#داستان_چهارم
زندگی نامه شهید عارف احمدعلی نیری.
🌺عارفانه🌺
یہ روز با رفقاے محل رفتہ بودیم دماوند.
یکےاز بزرگترها گفت احمد آقا برو کترے رو آب کن بیار… منم راه افتادم راه زیاد بود ڪم ڪم صداے آب بہ 👂گوش رسید.
از بین بوتہ ها بہ رودخانہ نزدیک شدم.تا چشمم بہ رودخانہ افتاد یہ دفعہ سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم بدنم شروع کرد بہ لرزیدن 😰نمیدانستم چہ کار کنم. همان جا پشت 🌴درخت مخفےشدم …مےتوانستم بہ راحتے گناه بزرگے انجام دهم. پشت آن درخت و کنار🌊 رودخانہ ، چندین دخترجوان مشغول شنا بودند
اگه میخوای ادامه داستان وبدونی بیا اینجا 👇👇👇👇👇
بزنید رو لینک
👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/shahada_ir/225
╔══🌿•°🌹 °•🌿══╗
✨کانال کوچه شهدا
https://eitaa.com/shahada_ir
╚══🌿•°🌹 °•🌿══╝