eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.8هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
41 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @khomool3
مشاهده در ایتا
دانلود
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 #شهید_حسن_غفاری 🌿حسن علاقه بسیار زیادی به مقام معظم رهبری داشتند 🌟و میگفتند باید در تمامی مسائل ببینیم آقا چه می‌گویند نه افراط داشته باشیم و نه تفریط. ✨گوشمان باید به صحبت های آقا باشد. #یاد_شهدا_باصلوات #شبیه_شھـــــدا_رفتار_ڪنیم ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 🌸روزهای عید نوروز که می شد بچه ها را خیلی سریع آماده می‌کردم چون اولین نفری بودیم که به دیدار پدر و مادر حسن می‌رفتیم با✨💐 یک دسته گل بسیار زیبا هدیه حسن برای مادرش. 🌟و همه خانواده در این روز منتظر حسن با دسته گلش بودند. ✨در طول هفت سال زندگی مشترک اصلا عادت نداشت حساب و کتاب خرجی‌ها را بنویسد،✨اعتقاد داشت برکتش کم می‌شود،✨همیشه به اندازه و با برنامه خرج و زندگی را اداره میکرد. ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 🌿همیشه هر وقت می‌خواستیم از خیابان رد بشویم،طرفی می‌ایستاد که ماشین‌ها می‌آمدند،که نکند برای من اتفاقی بیفتد. 🌿گاهی اوقات خودم جایم را عوض می‌کردم، و به گونه‌ای می‌ایستادم که ماشین ها طرف حسن می آمدند، با خنده می‌گفت‌: ✨خانم دلت می‌آید من تصادف کنم و بمیرم؟ ✨من دوست ندارم بمیرم 🌹 ""دوست دارم شهید شوم"".🌹 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 🌿یک سال آخر عمرش همیشه از "شهادت" و رفتن صحبت می‌کرد، 🍃مستند و فیلم هایی که از شهدا تلوزیون پخش می‌شد را پیگیر بود و از من هم می‌خواست که ببینم. 🍃همیشه در حال گوش دادن مداحی هایی بود که راجع به شهدا بود. 🌟اصلا حال و هوایش به کل تغییر کرده بود.✨در این دنیا بود اما با شهدا و دوستان شهیدش زندگی می‌کرد.✨هر وقت تنها می‌شدیم، ✨می گفت:فاطمه جان راضی شو من به سوریه بروم دیگه این دنیا برایم هیچ جذابیتی ندارد. 🌹من عاشق شهادت هستم، به هر چیزی که در زندگی می‌خواستم رسیده‌م.✨با همه علاقه و دلبستگی که به تو و بچه‌هایم دارم اما صدای مظلومان شیعه‌ای شنیده می‌شود که احتیاج به یاری دارند.✨نمی توانم آن صدا را بشنوم و بی اعتنا باشم.✨نمی توانم ببینم عده‌ای شیعه زیر شکنجه تیر و تفنگ هستند و من اینجا آرام بنشینم. 🌷تو همسر من هستی، ✨من را بهتر و بیشتر از هر کسی می شناسی،✨عیب‌های من را یکی یکی بگو و یادآوری کن تا من تمامی عیوبم را برطرف کنم. 🌷 همیشه در زندگی تلاش کرده‌ام که تو از من راضی باشی،✨می‌ترسم نارضایتی تو باعث سلب توفیق شهادت از من بشود. 🍃من وقتی لباس پاسداری را پوشیدم، خودم را آماده شهادت کردم، حیف نیست به مرگ طبیعی بمیرم...... ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 🌿من در برابر تمامی حرفهای حسن فقط سکوت می کردم. 🍃سکوت پشت سکوت،🍃میترسیدم نکند حتی کلمه ای حرف بزنم و در تصمیم حسن تزلزلی ایجاد کنم. 🍃و یا اینکه او را از رفتن پشیمان کنم. 🌿و اگر حسن به آرزویش نرسد یک عمر خودم را ملامت کنم که من مانع شهادتش شدم. 🌟از طرفی می‌دانستم مرگ هر کسی دست خداوند است و زمانی مشخص و معین دارد،✨پیش خودم می گفتم چه خوب است که مرگ انسان ختم به شهادت شود تا مرگ طبیعی. 🌿در تنهایی هایم گاهی گریه می‌کردم، و نگران بچه‌هایم بعد از شهادت بودم. ✨اما حالا حضور همیشگی و دائمی حسن را در زندگی به خوبی حس می‌کنم. 💐چون یقین دارم حسن من زنده است و "نزد خداوند عند ربهم یرزقون" است. 💐 با خانواده اش هم خیلی زیاد حرف از رفتن و شهادت می زد.✨و همه تلاش خود را انجام می داد که آنها را برای شهادتش آنها را آماده کند. ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 🌿دو روز مانده بود به ماه رمضان سال گذشته روز اعزامش بود،🍃همه مایحتاج منزل را خرید به غیر از🍃 خرما، گفتم‌: 🌸حسن جان فقط خرما نخریدی که آن را هم خودم می‌خرم، با هم خداحافظی کردیم و رفت، چند دقیقه بعد دیدم برگشت، دو تا جعبه خرما خریده بود آورد خانه و گفت:✨فاطمه خانم بیا این هم آخرین خرید،من برای شما و بچه‌هایم. 🌿رفتم سریع قرآن را آوردم و گفتم: حالا که برگشتی بیا از زیر قرآن رد شو، ✨گفت: اول شما و بچه ها رد شوید، رد شدیم و ✨گفتم‌: حالا نوبت شماست، گفت: می‌ترسم، می‌ترسم نکند خداوند حاجت دل من را ندهد،✨گفتم: به خاطر دل من که راضی شود از زیر قرآن رد شو، و از زیر قرآن ردش کردم و همسفر زندگی ام را به خداوند سپردم. 🌷گفتم: خدایا هرچه خیر است برای من بفرست. ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 ✨روز به روز کارهایش زیاد می‌شد. من بودم و مهلای پنج ساله و علی چند ماهه. حدود یک سالی به رفتنش مانده بود. 🌟هیچ کاری برای من نمی‌کرد. اخلاقش دقیقا 180 درجه تغییر کرده بود. دنبال کارهای بانک و خرید نمی‌رفت. در نگهداری بچه‌ها کمک‌حالم نبود. یک گوشی دستش بود و مدام حرف می‌زد. هماهنگی‌های اعزام، آموزش نیرو و کارهای ریز و درشت. گاهی نگرانی‌ها و خستگی‌هایم را که می‌دید، می‌گفت: 🌿«فاطمه دیگر نمی‌توانم، کمکت کنم. باید خودت همه کارها را انجام بدهی. یاد بگیری و به نبود من عادت کنی.» 🍃هر زمان وقت گیر می‌آوردم و تنها می‌شدم، گریه می‌کردم. نه من خواب و خوراک داشتم؛ نه حسن. مضطرب بود. 🍃از خواب می‌پرید؛ اما روزهای آخر روحیه‌اش خوب شده بود. انگار باور داشت که به این دنیا تعلق ندارد و چند صباحی مهمان ماست. 🌟ما را سپرده بود به خدا. ✨من نگران حسن و حسن نگران من؛ 🌟اما به روی خودش نمی‌آورد. 🌿خستگی از سر و رویش می‌بارید؛ اما لبخند از لبانش نمی‌افتاد. ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 🌿دو ماه به شهادتش مانده بود که گفت: 🌟«فاطمه، خیلی خسته شدی. دوست دارم به یک سفر برویم. چند روزی آب و هوا عوض کنیم. 🌟اول فکر کردم چهار نفری می‌رویم. تعجب کردم، چون همیشه جمع‌های خانوادگی را دوست داشت. پرسیدم: «چهار نفری برویم؟» ✨پاسخ داد: «مادر و خواهرت را هم دعوت کن. بهتر است تنها نباشیم.» ✨تماس گرفتم، مادرم و خواهرم همگی آماده شدیم. به بابلسر رفتیم. تا آن روز، این شهر را ندیده بودم. جای قشنگی بود. من که درگیر دو تا بچه‌ها بودم؛ به همین خاطر کارهای متفرقه را حسن انجام می‌داد. ✨ با توجه به اینکه تمام وقت گوشی دستش بود؛ اما برای من و خانواده‌ام کم نگذاشت. ✨شب می‌نشست، برنامه‌ فردا غذایی، تفریحی و سیاحتی را می‌نوشت. ✨صبح زود، وقتی از خواب بیدار می‌شدیم، همه چیز آماده بود. ✨نان تازه، چای، تخم مرغ آب پز و نیمرو. پدرم ‌گفت: «حسن آقا! چرا هم نیمرو درست کردی هم آب پز؟» ✨حسن پاسخ داد: «بابا، می‌خواهم هر کس هرچه دوست دارد، بخورد.» ✨برای ما دوچرخه کرایه کرد. مسابقه می‌دادیم. ✨مدام ویراژ می‌داد و از کنار ما رد می‌شد. به قدری خوش گذشت که تمام کمبودهای این چند مدت، جبران شد. ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 ؛ وصیتنامه 🌿بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌟یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک رضیه مرضیه، فادخلی فی عبادی، و ادخلی جنتی 🌟بوی شهادت می‌کند مستم، از ازل مرا، بر مویت بستم/بی‌قرارم من ای حسین (ع) جانم ✨آری! این است وعده الهی، بازگشت همه به سوی اوست. خدای من در این لحظه که من تمام حرف‌هایم را به روی کاغذ می‌آورم. تنها فقط خودت می‌دانی که چه شور و غوغایی برای رسیدن به تو در دلم موج می‌زند. 🌟دیگر هیچ‌چیز در این دنیا مرا آرام نمی‌کند جز رسیدن به سوی تو و خشنودی تو. ✨تازه معنی فزت و رب الکعبه را که از زبان مولا و امام اول خود جاری شده را درک می‌کنم. در این دنیای ناچیز که دشمن زبون، شمشیر را برعلیه شیعیان از رو بسته، دیگر آرام و قرار ندارم. خدای من! تو از دل بنده‌هایت آگاه و باخبری، چگونه می‌توانم ساک نشسته و زندگی‌ام را ادامه دهم. در حالی که جگر مولایم امام زمان (عج) خون است. آیا می‌توانم چشمانم را به روی این همه جنایت‌ها که بر محبین اهل‌بیت (ع) می‌آورند ببندم. خدای من! دوستانم یک به یک می‌روند من راست، راست برای خود می‌گردم آرامش و قرار ندارم. خدای من! دیگران شاید فکر کنند من شهادت را برای بهشت می‌خواهم، ولی نه! ای معبود من! در این لحظه، مکان و زمان از تو می‌خواهم اگر جان بی‌ارزش مرا قبول نمودی و بعد از پاک نمودت من خواستی مرا در بهشت خود جای‌دهی، از تو خواهش و تمنا دارم به جای بهشت که شاید آرزوی همه باشد به من نوکری، غلامی آقا سیدالشهدا (ع) را بدهی. چرا که تنها چیزی که مرا آرامم می‌کند، نوکری و خادمی و خدمتگزاری به سالار شهیدان، اباعبدالله الحسین (ع) می‌باشد... بسیار تیغ دیدم که یکی را دوتا کند نازم به تیغ عشق، دوتا را یکی کند. ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
شهدای گمنام(زندگی به سبک شهدا) 🌷 🍃 🍃 🌷 🍃 🍃 🌷 🌟این هفته کانال، ✨وقف شهید #شهید_حسن_غفاری بود. ✨سعی کردیم گوشه ای ازخصوصیات، این شهیدرا برایتان بیان کنیم، 🌿برگ سبزی بود تحفه درویش... 💝ان شاءالله مقبول ایشان و خداوند قرار گرفته باشد. 🍃 شادی روح این شهیدعزیز #صلوات #التماس_دعا شهادت #یاد_شهدا_باصلوات #شبیه_شھـــــدا_رفتار_ڪنیم ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─ @parastohae_ashegh313 ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
🕊 خدای من ، تو از دل بنده هایت آگاه و باخبری، چگونه می توانم ساکت نشسته و زندگیم را ادامه دهم. در حالی که جگر مولایم امام زمان (عج) خون است. آیا می توانم چشمانم را به روی این همه جنایت ها که بر محبین اهل بیت(ع) می آورند ببندم. خدای من دوستانم یک به یک می روند من راست، راست برای خود می گردم آرامش و قرار ندارم 🥀 ┄┅═══🍃🌸🍃═══┅┄ @parastohae_ashegh313 ┄┅═══🍃🌸🍃═══┅┄
🌹 ای مردم عزیز، من حقیرتر از آنم که بخواهم شما را نصیحت کنم. ولی از شما می‌خواهم: ❤️با (عجل‌الله‌تعالی‌) خود رفیق باشید و کاری نکنید که وجود قطب عالم امکان آزرده خاطر شود. من هرچه در این دنیا دیدم، کمتر دوستی با امام زمان را مشاهده نمودم. خودم را می‌گویم هرچه در این دنیا خواستم آن را گرفتم. ولی آیا امام زمان خود را خواستم؟ ای وای بر من.🥀 اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ ┄┄┅┅➺✱🌷✱➺┅┅┅┄┄ @parastohae_ashegh313