eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.8هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
41 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @khomool3
مشاهده در ایتا
دانلود
نماز شب پر ماجرا 🙃 سرش مي‌رفت نماز شبش نمي‌رفت . هر ساعتي براي قضاي حاجت 🍃 بر مي‌خواستيم ، در حال راز و نياز و سوز و گداز بود. گريه مي‌كرد مثل ابر بهار . با بچه‌ ها صحبت كرديم . بايد يه فكر چاره‌اي مي‌افتاديم؛راستش حسوديمان مي‌شد. ما نماز صبح را هم زورمان مي‌آمد بخوانيم،آن وقت او نافله بجا مي‌آورد🙈 تصميم‌مان را عملي كرديم در فرصتي كه به خواب عميقي 😴 فرو رفته بود يك پاي او را به جعبه‌ي مهمات كه پر از ظرف قاشق و چنگال بود گره زديم😢 بنده ي خدا از همه جا بي‌خبر ، نيمه شب از جايش برمي‌خيزد كه برود تجديد وضو کند ، تمام آن وسايل كه به هيچ چيز گير نبود ، با اشاره‌اي فرو مي‌ريزد روي دست و پايش 😂🤦‍♂ تا به خود بجنبد از سر و صداي آن‌ها همه سراسيمه از جا برخاستيم 😳 و خودمان را زديم به بي‌خبري : برادر نصف شبي معلوم است چه كار مي‌كني؟🤷🏻‍♂ ديگري : چرا مردم‌ آزاري مي‌كني ؟ 😱 آن يكي : آخر اين چه نمازي است كه مي‌خواني ؟😡 و از اين حرف‌ها...! 📚 كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) ، صفحه ۱۱۸ •┈┈••✾•🍃♥️🍃•✾••┈┈• @parastohae_ashegh313 •┈┈••✾•🍃♥️🍃•✾••┈┈•
ريشتو روي پتو ميذاري يا زيرش ؟😐 بعد از ظهر يكي از روزهاي خنك پاييزي سال 64 يا 65 بود.كنار حاج محسن دين شعاري ، مسئول تخريب لشكر 27 محمد رسول الله (ص) در اردوگاه تخريب يعني آنسوي اردوگاه دو كوهه ايستاده بوديم و با هم گرم صحبت بوديم🗣 يكي از بچه هاي تخريب كه خيلي هم شوخ و مزه پران بود از راه رسيد و پس از سلام و عليك گرم ، رو به حاجي كرد و با خنده گفت : حاجي جون ! يه سوال ازت دارم خدا وكيلي راستشو بهم ميگي🙄 حاج محسن ابروهاشو بالا كشيد 🤨 و در حالي كه نگاه تندي به او انداخته بود گفت:پس من هر چي تا حالا ميگفتم دروغ بوده؟!!😠 بسيجي خوش خنده كه جا خورده بود سريع عذرخواهي كرد و گفت : نه ! 😱 حاجي خدا نكنه ، ببخشين بدجور گفتم. یعني مي خواستم بگم حقيقتشو بهم بگين... حاجي در حالي كه مي خنديد 🙃 دستي بر شانه او زد و گفت: سؤالت را بپرس. -مي خواستم بپرسم شما شب ها وقتي مي خوابين ، با توجه به اين ريش بلند و زيبايي كه دارين ، پتو رو روي ريشتون مي كشيد يا زير ريشتون؟🤦‍♂ حاجي دستي به ريش حنايي رنگ و بلند🧔🏽 خود كشيد.نگاه پرسشگري به جوان انداخت و گفت چي شده كه شما امروز به ريش بنده گير دادي؟🤷🏻‍♂ - هيچي حاجي همينجوری - همين جوري ؟ كه چي بشه؟ - خوب واسه خودم اين سوال پيش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدي زدم؟!😢 - نه حرف بدي نزدي . ولي... چيزه...🤭 حاجي همينطوري به محاسن نرمش دست مي كشيد.نگاهي به آن مي انداخت معلوم بود اين سؤال تا به حال براي خود او پيش نيامده بود و داشت در ذهن خود مرور مي كرد🧐كه ديشب يا شب‌هاي گذشته هنگام خواب،پتو را روي محاسنش كشيده يا زير آن🤔 جوان بسيجي كه معلوم بود به مقصد خود رسيده است ، خنده اي كرد و گفت : نگفتي حاجي😎ميخواي فردا بيام جواب بگيرم؟ و همچنان مي خنديد 🤪 حاجي تبسمي كرد و گفت:باشه بعدا جوابت رو ميدم يكي دو روزي گذشت. دست بر قضا وقتي داشتم با حاجي صحبت مي كردم همان جوانك بسيجي از كنارمان رد شد.حاجي او را صدا زد.جلو كه آمد پس از سلام و عليك با خنده ريز و زيركي☺️ به حاجي گفت : چي شد حاج آقا جواب ما رو ندادي؟!🍃 حاجي با عصابنيت آميخته به خنده گفت : پدر آمرزيده! يه سوالي كردي كه اين چند روزه پدر من در اومده😬 هر شب وقتي مي خوام بخوابم فكر سؤال جنابعالي ام . پتو رو مي كشم روي ريشم، نفسم بند مي آد 😂 مي كشم زير ريشم سردم ميشه🤣 خلاصه اين هفته با اين سؤال الكي تو نتونستم بخوابم . هر سه زديم زير خنده. دست آخر جوان بسيجي گفت : پس آخرش جوابي براي اين سوال من پيدا نكردي ؟ 🤪😢 📚 نشريه ي شاهد جوان شماره ي ۵۳ @parastohae_ashegh313
نــمــاز جــمــاعــت 🤪 در منطقه المهدی در همان روزهای اول جنگ پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آنها از یک روستا با هم به جبهه آماده بودند چند روزی گذشت . دیدم اینها اهل نماز نیستند !😕 تا اینکه یک روز با آنها صحبت کردم بندگان خدا آدم های خیلی ساده ای بودند...🙃 آنها نه سواد داشتند نه نماز بلد بودند فقط به خاطر علاقه به امام (ره) آماده بودند جبهه...☺️ از طرفی خودشان هم دوست داشتند که نماز را یاد بگیرند💚 من هم بعد از یاد دادن وضو ، یڪی از بچه ها را صدا زدم و گفتم : این آقا پیش نماز شما،هر کاری کرد شما هم انجام بدید. من هم کنار شما می ایستم و بلند بلند ذکر های نماز را تکرار می کنم 🗣 تا یاد بگیرید. ابراهیم به اینجا که رسید 👀 دیگر نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد چند دقیقه بعد ادامه داد در رکعت اول وسط خواندن حمد امام جماعت شروع کرد سرش را خاراندن ، یکدفعه دیدم آن پنج نفر شروع کردند به خاراندن سر!!🤦‍♂ خیلی خنده ام گرفته بود اما خودم را کنترل می کردم😇 اما در سجده وقتی امام جماعت بلند شد مُهر به پیشانیش چسبیده بود و افتاد🙄 پیش نماز به سمت چپ خم شد که مهرش را بردارد یکدفعه دیدم همه آنها به سمت چپ خم شدند و دستشان را دراز کردند😧 اینجا بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر خنده🤣 •┈┈••✾•🍃♥️🍃•✾••┈┈• @parastohae_ashegh313 •┈┈••✾•🍃♥️🍃•✾••┈┈•