#ما_براى_دادن_سر_میرويم...!!
آمده بود مرخصی ، سر نماز بود
که صدای آخ شنیدم،نمازش قطع
شده، پرسیدم: چی شد؟ 😳
گفت: چیزی نیست. توی حمام باندهای
خونی بود، نگرانش شدم، فهمیدم پایش
گلوله خورده 😔 زخمی است، دکتر گفته
باید عمل شود تا یک هفته هم نمیتوانی
باندش را باز کنی. باند را باز کرده بود
تا وضو بگیرد🌱
گریه کردم و گفتم: با این وضع به جبهه
میروی؟🥀
رفیقش که دنبالش آمده بود ، گفت:
نگران نباش خواهر ، من مواظبشم🙃
با عصبانیت😠 گفتم اشکالی ندارد،
بروید جبهه، انشاءالله پایت قطع
میشود، خودت پشیمان میشوی
و برمیگردی .
علی بهم نگاه کرد و گفت : ما برای
دادن سر میرویم ، شما ما را از دادن
پا میترسانی؟!💔
هیچ وقت حرفش از یادم نمیرود
دوباره مرا شرمنده کرده بود. علی
میگفت: خدا کند که جنازه من به
دستتان نرسد، دوست ندارم حتی
به اندازه یک وجب هم که شده، از
این خاک را اشغال کنم. همان طور
شد که میخواست....🥀
🌹خاطره ای به ياد شهید عـلے تـجـلـایـے
با روایــت همسر شهید معزز
@parastohae_ashegh313