eitaa logo
شـهداۍ گـمـنـام ( زندگی به سبڪ شهدا )
1.8هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
41 فایل
•❤️|شـهیـد ســید مــرتـضـے آویـنــے: در عالمـ رازےاست کہ جز بـہ بهـای خــون فـــــاش نمـیشـود.💖 ایــنــجــا⇦ 『قـطـعـہ‌اےاز بـهشـ😍ــت』 『شـهـدای گمنـام』(زندگی به سبـ💚ــڪ شهـدا) 🌹°بیسیم چی ڪانال ☜ @khomool3
مشاهده در ایتا
دانلود
تشیع و تدفین شهید مدافع حرم #شهید_ابراهیم_رشید #تیرماه_97 #قم #گـــذر_عــمــر_بــه_سبـــکــــ_شـــهدا 🌷 @parastohae_ashegh313
تشیع و تدفین شهید مدافع حرم #شهید_ابراهیم_رشید #تیرماه_97 #قم #گـــذر_عــمــر_بــه_سبـــکــــ_شـــهدا 🌷 @parastohae_ashegh313
تشیع و تدفین شهید مدافع حرم #شهید_ابراهیم_رشید #تیرماه_97 #قم #گـــذر_عــمــر_بــه_سبـــکــــ_شـــهدا 🌷 @parastohae_ashegh313
از دسته گل که بود چون تکه ماه یک تکه پلاک و استخوان ماند و نگاه #تفحص #فکه #گـــذر_عــمــر_بــه_سبـــکــــ_شـــهدا 🌷 @parastohae_ashegh313
شهید مهدی زین الدین🌹 🌸هر کس در شب جمعه ما شهدا را یاد بکند، شهدا او را نزد سیدالشهدا ع یاد میکند ...🌸 #گـــذر_عــمــر_بــه_سبـــکــــ_شـــهدا 🌷 @parastohae_ashegh313
شهیدی که هم #صورتش هم #سیرتش شبیه#ابراهیم_هادی بود... #گـــذر_عــمــر_بــه_سبـــکــــ_شـــهدا 🌷 @parastohae_ashegh313
🔻شهیدی که هم صورت و هم سیرتش شبیه بود👇👇👇 🌷 💠 الگویی بنام ابراهیم: 🌷مرحوم سعید مجلسی خاطرات زیبایی از یک در واحد اطلاعات برای ما نقل میکرد.می گفت: آن رزمنده، یک حرفه ای، خوش صدا و سیما و یک در کار اطلاعاتی است و .... 🌷آن مرد بزرگ بود که خیلی از فرماندهان ما از مردانگی و او برای ما حرف می زدند. بعد از مقدماتی بود که مرحوم مجلسی تصویر ابراهیم را برای ما آورد. 🌷وقتی تصویر ابراهیم را دیدیم، شگفت زده شدیم انگار بود! خود داوود هم با تعجب به تصویر شد.... مجذوب چهره و جمال او بودیم که سعید مجلسی گفت: ابراهیم در ، همراه با برادر داوود (شهید حمید عابدی) حضور داشته و مفقود شده، خلاصه خیلی حال ما گرفته شد. 🌷داوود او را خودش قرار داد. و دلش می خواست راه و ابراهیم را ادامه دهد. اواخر سال 1361 بود که با داوود بودیم. سعید مجلسی خبر داد که امروز مراسمی برای ابراهیم در مسجد محمدی در خیابان زیبا برقراره، من هم به داوود زنگ زدم و گفتم اگه می تونی با بیا دنبال من با هم بریم مراسم شهید ابراهیم هادی. 🌷عصر بود که داوود اومد و با موتور رفتیم خیابان زیبا. همین که وارد شدیم، تمام نگاه ها به سوی ما برگشت. از کنار هر کسی رد شدیم با تعجب گفت: !! یکی از دوستان ابراهیم جلو اومد و در حالی که با چشمان گرد شده از به داوود نگاه میکرد، گفت آقا شما کی هستی؟انگار خود اومده! 🌷داوود هم با خودش گفت: نه آقا جون چی میگی؟ ما کجا، آقا ابراهیم کجا، ما کل ابرامم نمیشیم. 🌷بعد جلسه همه با داوود کلی یادگاری گرفتند وقتی سوار شدیم برگردیم، داوود گفت : تو منو آوردی اینجا که داغ اینا رو کنی؟؟؟ من کجا، کل ابرام کجا؟؟؟ دیگه چیزی نگفت ولی تا روزای آخر تو با ابراهیم داشت.... 🌷 شادی روحش 🌷 @parastohae_ashegh313
💠مثل شهدا ، شهیدانه زندگی کنیم... ╔═•♡🌸♡•════•♡❣♡•═╗ @parastohae_ashegh313 ╚═•♡❣♡•════•♡🌸♡•═╝
هدایت شده از گذر عمر به سبک شهدا
بـسـم الـلـہ الـرحـمـن الـرحـیـم ❤️ ❤️ جلسه اول : نیڪی به پدر و مادر قال امـیـرالـمـومـنـیـن علیه السلام : ✨ برّوا آباءكم يبرّكم أبناؤكم ✨ به پدرهاي خود نيكي كنيد تا فرزندان شما نسبت به شما نيكي كنند. ✅ این حدیث شریف نشان میدهد اینکه هر عملی عکس العملی دارد قانون سوم نیوتن نیست بلکه یکی از اصول اساسی اسلام است که قبل از نیوتن قران کریم و اهل بیت علیهم صلوات الله بارها وبارها به ان اشاره شده و تاکید کرده اند ✅ این حدیث شریف میفرماید هر وقت خواستی با پدر و مادرت برخورد کنی یادت باشه که فرزندانت همانگونه با تو برخورد خواهند کرد پس نیکی کن تا فرزندانت هم به تو نیکی کنند . 💠 در سـیـره شـهـدا 💠 1⃣ چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم . حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم.یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی ، با لباس خاکی و عرق کرده آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام ، یک راست رفت توی آشپزخانه صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست ، سینی غذا را آورد گذاشت کنارم . گفتم : مادر ! چرا بی خبر ؟ گفت : به دلم افتاد که باید بیام. 📚 یادگاران ، جلد ده ، کتاب شهید زین الدین ، ص 12 2⃣ آمده بود بیمارستان . کپسول اکسیژن می خواست امانت ، برای مادر مریضش. سرباز بخش را صدا زدم ، کپسول را ببرد. نگذاشت . هرچه گفتم : امیر ، شما اجازه بفرمایید . قبول نکرد . اجازه نداد. خودش برداشت .گفت: نه ! خودم می برم. برای مادرمه. 📚 یادگاران ، جلد 11 کتاب شهید صیاد ، ص 70 3⃣تازه از جبهه به اصفهان رسیده بود. اول به دیدن مادرش رفت و جویای حالش شد، بعد از آن به خانه ی خودش ، سراغ زن و بچه اش رفت . اگر خواهرها و برادرها از اخلاق مادر شکایت می کردند می گفت : بگذارید اگر حرفی هست از مادرتون بشنوید . همیشه احترامش را حفظ می کرد. می گفت : این مادر برای ما هم مادر بوده و هم پدر ، خیلی باید هواشو داشته باشیم. 📚 کتاب این عمار ، شهید قربانعلی عرب ، ص40 https://eitaa.com/besabkeshohada