eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
428 دنبال‌کننده
71 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾زهرا که کلاس اولی شد کرونا بود. ما هم از آن رعایت‌بکن‌های قرنطینه‌ای. فقط برای کارهای درمانی از خانه بیرون می‌رفتیم. همه آن دو سال هر خریدی داشتم غیرحضوری انجام می‌دادم. مشتری ثابت دیجی‌کالا و باسلام و هایپرچی و صفحه‌های مختلف اینستاگرام بودم. توی سابقه خریدهام از سنگ‌پای سورمه‌ای و پیشبند آشپزخانه هست تا کتاب و موبایل و لباس و تشک! برای هر خرید مدت‌ها وقت می‌گذاشتم تا خطا به حداقل برسد. تجربه بیشتر خریدها هم موفق بود. از خرداد شروع کردم به گشتن برای کوله کلاس اول. ظاهر و قیمتش که پسند می‌شد می‌رفتم سراغ گرم‌ها. وزن کوله برام مهم بود که شانه‌های دخترک هفت ساله‌ام اذیت نشود و ستون فقراتش آسیب نبیند. روزی که بسته پستی رسید را خوب یادم هست. تیر ماه بود. زهرا تا شب با کوله‌اش توی خانه جولان داد. ذوق من از او بیشتر بود. به توان دو بود اصلا. هم ذوق کوله و مدرسه رفتن بچه‌ام را داشتم، هم از برق چشم‌های دخترک دلم غنج می‌رفت. امسال رقیه می‌رود کلاس اول. روزی که برای ثبت‌نام رفتیم مدرسه پله‌ها را دوتا یکی می‌کرد و توی پیاده‌روهای خیابان شلنگ‌تخته می‌انداخت. من هم ذوق‌زده بودم اما چراغی گوشه‌ وجودم خاموش و روشن می‌شد. نمی‌دانستم چه مرگیم شده. کارهای ثبت‌نام که تمام شد بردم کلاس‌ها را نشانش دادم. با تردید نشست پشت نیمکت‌ها. نیمکت‌ها خاک‌گرفته بود. چیزی در قلبم جابجا شد. گفتم بخندد که عکس بگیرم. توی قاب گوشی که دیدمش با مقنعه سفید و روپوش مدرسه تصورش کردم که در سرم صداهایی بلند شد. صدای جیغ دختربچه‌ها. دانه عرق تیغه کتفم را شست. لب‌های رقیه داشت می‌لرزید. لبخندش کج و کوله شد. «اه مامان بگیر دیگه.» انگشتم نمی‌رفت روی دایره گرفتن عکس. یک‌باره سرخی نامنظمی راه گرفت روی مقنعه سفید بچه‌ام و هی بزرگ‌تر شد. هوای کلاس گرم و خفه بود. می‌خواستم خیال را پس بزنم ولی چنگ انداخته بود بیخ گلوم. صدای مهیبی از آسمان نزدیک‌تر می‌شد. من روی دیوارهای کلاس بجای ریسه‌های رنگی و گل‌ و ستاره‌های مقوایی چیزهای دیگر می‌دیدم. همه‌‌جا خاکستری بود. خاکستری و سرخ. از مدرسه که بیرون آمدیم تا دو روز آدم نبودم. دلم قم نبود. رفته بود کیلومترها دورتر. هزارو دویست و بیست و پنج کیلومتر آن‌طرف‌تر، به سمت جنوب. جایی حوالی تنگه هرمز. جایی که لیموهاش از صبح نه اسفند تا ابد، دیگر تلخ‌ست. تلخ تلخ. رقیه حالا یک ماه بیشترست که مدام سراغ کوله‌اش را می‌گیرد. از جلوی هر کیف‌فروشی که رد می‌شویم می‌چسبد به شیشه ویترین و هی با انگشت کوچکش کیفی را نشان می‌دهد و بعد با دقت، رد چشم‌هام را می‌گیرد ببیند رسیده به کوله مدنظرش یا نه. و من هر بار بهانه‌ای دارم؛ «الان پول ندارم. دستمون پره حالا. خیلی قشنگ نیست. بابا هم باید باشه.» امسال سخت‌ترین کار دنیا برایم خرید کوله است. خدا کند لااقل دست از کوله صورتی بکشد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾از صبحی که این خط سفید را کشیدم روی یادداشت‌های یخچال، تا صبحی که نشستم روی صندلی‌های اسکانیا یک روز کامل نگذشت. قلب شکسته را ناشیانه کنار خریدهای اربعین کشیدم. با دودوتاچهارتای ما زمینی‌ها همه‌چیز تمام شده بود و می‌رفت تا روی پرونده اربعین امسال ما بنویسند: «جامانده». باز خیال کرده بودیم همه‌چیز دست ماست. باریکه نور که قطع شد ناامیدی ریخت توی تنم. جمله «انگاری در و دیوار خونه منو می‌خورن» را توی فیلم‌ها زیاد شنیده بودم اما جمعه هفته پیش تازه معنی‌اش را فهمیدم. به حساب من، همه‌چیز تمام شده بود. حالا که بهش فکر می‌کنم انگار خدا دستش را لحظاتی گرفت روی روزنه نور تا ببیند این بنده همیشه در فراموشی، بعد سوخت شدن امیدهای دنیاییش سرش را می‌گیرد بالا یا نه. و باز این عالی‌مقام حسین بود که نجاتم داد. کز کرده بودم کنج مبل. با چشم‌هایی که همه چیز مقابلش موج برمی‌داشت داشتم سیاهی‌های روی دیوار خانه‌ را نگاه می‌کردم. صدقه‌سر حضرت رقیه امسال خانه‌مان حسینیه شده بود و هنوز سیاهی‌‌ها به در و دیوار بود. چشمم افتاد به کتیبه مخملی که درست وسط دیوار نصبش کردیم. سوار بلندبالایی نشسته روی اسب، دارد می‌رود طرف لشکر دشمن. پشت سرش خاتون‌دخترکی نمی‌خواهد از گام‌های اسب عقب بماند. رفتم ایستادم روبروش. دست کشیدم به پایین ردای سوار. سرم را گذاشتم روی پارچه سیاه زمینه و گفتم: «آقا جان! اول، حال یتیمی ما رو از دخترتون بپرسید بعد این حرفمو بشنوید؛ آقا من با سالای قبل و بعد کاری ندارم. اما امسال دیگه این جا نموندن به ما بچه‌یتیمای سیدعلی‌آقا می‌رسه. نمی‌رسه؟!» فرداش کمک‌شوفر اصفهانی داد زد: «خانومی نمِکی شومام خودی مهران پیاده می‌شیند؟!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
چون که تعدادی دیگه هم پرسیده بودن..
🌾پیراهن رنگی را گذاشتم روی دراور. کنار برس و گیره‌‌‌ای که بهمن پارسال خریدم و هنوز از زرورق درش نیاوردم. مثل آن لباس سورمه‌ای. مثل آن کیف کوچک. اسفند شد و هرچه بذر شادی برای نوروز ریخته بودیم یخ زد. ماند زیر آوار. مثل خودمان که شش ماه‌ست زیر آوار غمیم. ماه صفر که تمام شد گفتم نه! هنوز چهلم تدفین آقا نیامده. چهلم هم رسید، باز گفتم آخر هفته ان‌شاالله. آخر هفته هم که شهادت بود و نیازی به بهانه نداشتم. حالا یک ساعت‌ست نشستم روبروی آینه و دارم به پیراهن و وسایل کنارش نگاه می‌کنم. گیجم. نمی‌خواهم زیر بار بروم. چند روز پیش تولد محمد بود. کادویی نخریده بودم، کیک تولد هم که به حال امسالمان نمی‌خورد. زهرا اصرار کرد کیک ساده درست کنم. کیک توت‌فرنگی. کردم. کیک را با چای آوردم که بخوریم. بی‌حرف. بی‌نگاه حتی. تکه کوچکی از کیک توی دهانم بود و داشتم زورکی می‌خندیدم. چشمم به سیاهی‌های خانه افتاد. بغضم ترکید. تکه کیک، سنگ شده بود توی راه گلوم. نشد. نتوانستم. زور شادی به غم نرسید. به محمد گفتم: «ما دیگه هیچ‌وقت واقعی شاد نیستیم.» می‌دانم که امشب باید از زیر آوار روزنی پیدا کنم. نکنم غرق می‌شوم. دفن می‌شوم. باید تکانی بخورم. به کارهای نکرده فکر می‌کنم. سخت‌ست اما باید زورم به غم برسد. امشب باید لباس‌مشکی‌های همه‌مان را یک‌جا بریزم توی ماشین. وقتش رسیده. باید تسلیم شادی شد. باید اهالی خانه‌ام را آماده کنم تا با غم عزیزی که توی دلمان‌ست برویم به استقبال شادی. فقط این وسط جای بزرگ‌ترمان خالی‌ست که بیاید و از سیاه درمان بیاورد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
اسفند ۴۰۴ که به نهمین روزش رسید همه کتاب‌هایی که از بسم‌الله‌ش گذشته بودم بسته شد. فیزیکی و صوتی. چه آن کتاب صوتی که فقط بیست دقیقه ازش مانده بود، چه کتابی که تازه دست گرفته بودم. تا سه ماه مطلقا هیچ کتابی نخواندم. حوصله‌ام نمی‌کشید. ترم بهار هم از هنرجوهای نویسندگی‌ام گزارش مطالعه نمی‌گرفتم. یک‌بار که در جواب یکیشان باید از سبد مطالعاتی خودم می‌گفتم سر درددلم باز شد. بهش گفتم سه ماه بیشترست لای کتابی را باز نکرده‌ام و بیاید آرام آرام با هم شروع کنیم. از کتاب صوتی شروع کردم و رفته‌رفته شیب ملایم را تندتر کردم. طول کشید تا بیفتم روی ریل قبلی. حالا که باز برگشتم به آغوش کلمات، می‌خواهم تجربه هر کتاب را در پرهون با هشتگ ثبت کنم. از سه هفته پیش کتاب‌هایی را شروع و تمام کردم و دو کتابی که ماه‌ها نصفه و نیمه رها شده بود را به پایان رساندم. در هفته اول برای دست‌گرمی حتی کتاب‌هایی را دوباره‌خوانی کردم. به مرور و مختصر، تجربه‌ام را با شما به اشتراک می‌گذارم. ☕️📚 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚سال بلوا از عباس معروفی یکی از دو کتابی بود که دوباره‌خوانی کردم. این‌بار نسخه صوتی‌اش را با صدای عاطفه رضوی گوش کردم که خوانش خوبی بود. معروفی از نویسنده‌های مورد علاقه من‌ست و قلمش کمی به ادبی‌‌نویسی نادر ابراهیمی نزدیک. برای همین خواندن این اثرش هم برای من لذت‌بخش بود. بعد خواندن این کتاب هر وقت کوزه و خاک و ظرف سفالی می‌بینم یاد عشق نوشا و حسینا می‌افتم که تکه‌ای از تاریخ معاصر ایران را روایت کرده. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾سوار اتوبوس‌های پارک‌وی تجریش که می‌شویم دیگر زنی سی‌ونه ساله نیستم. می‌روم در تونل پانزده تا بیست و چندسالگی. زهرا می‌خواهد پیام‌های ایتایش را بخواند. بهش مهلت نمی‌دهم. دیدنی‌ها و نشان‌دادنی‌هایی دارم که انگار رسالتی‌اند بر دوشم! باید همه را بی کم‌وکاست بهش منتقل کنم. امان نمی‌دهم. خاطرات را با جزئیات تعریف می‌کنم و از سوالاتی که می‌پرسد می‌فهمم به قدر کافی برایش جذاب بوده. جابه‌جا رد پای خودم را روی سنگ‌فرش‌های خیابان ولیعصر می‌بینم. به تجریش که می‌رسیم اوضاع وخیم‌تر می‌شود. افتادم میان انبوهی خاطره که با وضوح بالا جلوی چشمم سبز شدند. همین‌جور که حرف می‌زنم و انگشت اشاره‌ام را به اطراف می‌چرخانم گریه می‌کنم. می‌خندم. ذوق‌زده می‌شوم. دنبال نشانه‌ها و نشان‌هام. هر کدامشان که باقی مانده باشد. دخترک را با خودم می‌کشانم این طرف و آن طرف. می‌برمش مانتو دیبا. میان رگال مانتوها که پرسه می‌زنیم خودم را می‌بینم و مامان را که همیشه دست پر از این در بیرون می‌رفتیم. شیرینی‌فروشی سر بازار، شده آرایشی‌فروشی و نمی‌شود زهرا را ببرم دانمارکی بخریم برای خیراتی جلوی در امام‌زاده. ساخت‌وسازهای امام‌زاده صالح بالاخره تمام شده. شهدای گمنام وسط حیاط حالا کلی هم‌نشینِ به‌نام پیدا کرده‌اند. بستنی‌فروشی که زمستان‌ها مشتری فرنی‌اش بودیم، داروخانه شده و نمی‌شود برای زهرا ازش فالوده بخرم. گرسنه‌ایم. زهرا می‌گوید برویم جایی که قبلا باهاش خاطره داشتم. خوشش آمده از تونلی که گیر کردم تویش. محیط سفره‌خانه‌ای که با مامان می‌رفتیم حالا دیگر مناسب ما نیست، بهش می‌گویم برویم هایدا. ساندویچمان خوشمزه بود اما حجم سس وسطش با توصیفات چندوقت پیشم مغایرت داشت! زهرا غرق در خوشی‌ست و من غرق خاطرات. پشت میز رستوران نگاهش می‌کنم. او هم. دلم می‌خواهد بدانم دختر نوجوانم من را چطور می‌بیند. بزرگ‌تر که شد و یاد امروز افتاد به چی فکر می‌کند؟ مادر که شد، دست دخترش را می‌گیرد ببرد تجریش‌گردی و راجع به امروز من و خودش حرف بزند؟ فکر می‌کنم ما مادرها پیرو هر مکتب و دیدگاه تربیتی که باشیم، بخواهیم یا نخواهیم، جایی در عمق‌ ظریف‌ترین مویرگ‌های چشم دخترمان ریشه می‌کنیم. ما مادرها با دخترهایمان تکثیر می‌شویم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun