🌾همه شب را بیدار بودم و حالا هم.
نیم ساعت بعد از شروع حملهها خبردار شدم. دخترها توی اتاقشان خواب بودند. تمام شب و سحر و صبح بهشان فکر کردم.
و تمام شب و سحر و صبح توی اتاقشان نرفتم. پایم نرفت یعنی. دلم آنجا بود اما دلش را نداشتم بروم توی اتاق.
میترسیدم ببینمشان و ترس برم دارد. میترسیدم چشمم بیفتد به موهای آشفته دخترهام که روی بالش موج برداشته و دلم هُری بریزد. یا صدای نفسهای عمیقشان توی خواب را بشنوم و قلبم چاک بخورد. فکر اینکه دنیای آرام دخترهام با صداهای مهیب و نورهای زرد بریزد بهم روحم را میخراشد.
عکس آن رختخواب صورتی خونی را که دیدم اوضاع بدتر شد.
بیقراریم از پلکها و جملاتی که واژههاش پس و پیش بود بیرون میزد. بلند شدم چای دم کنم که فقط دهان خشکمان را تر کنیم. مغزم هشدار موقعیت جنگی میداد. میخواستم هولهولی چای بیرنگ و رو و بیمزهای دم کنم. انگار کسی دستم را گرفت. پیمانه چای را انداختم توی شیشه و قفل گوشی را باز کردم. عکس تشک صورتی را آوردم. بزرگ کردم. چشم دوختم بهش. گذاشتم به قدر کافی لبریز شوم. بعد رفتم توی اتاق دخترها. بالای سرشان ایستادم. موهای روی بالش حالا آشناتر بود.
همانجا توی اتاقی که بوی شیرینی و شامپو بچه میداد به خودم گفتم:«میدانستی دیر و زود دارد و سوخت و سوز نه. میدانستی. باید قبل از اینها مهیا میشدی. حالا زود باش خودت را جمع کن. آماده شو و دخترهات را هم آماده کن. این شروع ماجراییست که تهش برای صاحبان این موهای مخملی همه خیرست و روشنی.»
برگشتم توی آشپزخانه. سه پیمانه چای ریختم توی قوری و بعد دو تا هل را سر صبر سابیدم توی هاون مرمر. به هشدار وضعیت جنگی مغزم گفتم:
«بزن اما فکر نکن ازت میترسم.
نشان به نشانِ خیبر خیبر یا صـ هـ یـ و ن!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#یا_حیدر_کرار
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
شهادتت مبارک مردی که رگ گردن گذاشتی.
آبرو گذاشتی.
#شهید_سردار_حاجیزاده
@parhun
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ المَعصومین عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ.
عیــــــد همگی مبارک🍃
@parhun
هدایت شده از مجلهٔ مدام
📣فراخوان شمارۀ هفتم مدام: #وطن
ما در جستجوی داستانها و روایتهایی هستیم که از احساس به مرزهایمان، به این سرزمین کهن، بگویند.
از هرآنچه که ایران را برای شما معنا میکند؛ از استواری کوهها تا سخاوت دشتهایش، از پایداری مردمانش تا امید به فردایی که با دستان خود خواهیم ساخت.
📍تا ۱۰تیرماه فرصت هست تا از «وطن و ایران» بنویسید؛ از هرآنچه این کلمات در ذهن و قلب شما وطن را میسازد و معنا میکند.
📍در مورد ارسال آثار لطفاً به نکات زیر دقت داشته باشید:
1️⃣ مطالب ارسالی (داستان یا ناداستان)، بین ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ کلمه باشند.
2️⃣ فایلهای متنی، فقط در قالب برنامه word و در پیراستهترین حالت ممکن ارسال شوند.
3️⃣ آثار خود را از طریق ایمیل modaam.magazine@gmail.com به دست مدام برسانید.
4️⃣ در قسمت موضوع ایمیل، حتماً عبارت «فراخوان وطن» را بنویسید و در انتهای فایل پیوستشده نام، نام خانوادگی و شمارۀ تماس فراموش نشود.
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
هدایت شده از قهتاب(جیران مهدانیان)
زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
سر نیزه را سوی سهراب کرد
عنان و سنان را پر از تاب کرد
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه
#گردآفرید
جیران خوشذوق! چقدر این متن و تصویر کنار هم خوش نشستند.
@jeiranmahdaniannn
🌾باید تحقیر کنیم.
بزرگترین وظیفه ما حالا اینست.
داریم به کارمان میرسیم و این خودِ خودِ تحقیرست.
مثلا کار تو اینست بایستی جلوی دوربین و ظلم ظالم را نشان دنیا بدهی، حتی وقتی فاصله بمب با سقف بالای سرت چند ثانیه باشد.
و کار من اینست که با زیرصداهایی گاه ترسآور، سفرهام بیسبزیخوردن نماند، عصرها اگر داشتیم شیر داغ به بچههام بدهم، جعبههای اثاثکشی را چسب بزنم، صبح بروم مصاحبه برای پیشدبستانی کوچیکه و فردا دنبال مدرسه خوب برای بزرگه بگردم، شربت بهارنارنج و بیدمشک را یکی در میان به مردَم که از بیرون میآید بدهم، موقع ظرف شستن کتاب صوتی گوش بدهم، مجله بخوانم، چیزکی بنویسم، برگه تصحیح کنم و سوره فتح بخوانم برای اثر موشکهایی که حالا یک ملت، بدهکار زن و بچه پرتابکنندگانشان هستند.
خانم امامی حالا تو مطمئم کردی همان یک دانه گیرهسر اضافهای که توی این وضعیت با وسواس به موی دخترک ترسیدهام میزنم تحقیرآمیزترین کاریست که در حق دشمن وطنم میتوانم انجام دهم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#زیر_سایه_موشک
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه