🌾یک روز دوست اصفهانیام وقتی تعجبم را نسبت به خوراکی معروف شهرشان دوغوگوشفیل دید، توصیف بیبدیلی ازش کرد!
گفت خاصیت خوردن این دو با هم اینست که تا شیرینی گوشفیل بخواهد دلت را بزند، دو جرعه دوغ ترش سر میکشی و طعمها به تعادل میرسند.
بعد تا ترشی دوغ میآید سرگیجه دچارت کند، گوشفیل را میاندازی بالا و فشارت تنظیم میشود!
تهش یک نتیجهگیری بامزه اصفهانی هم کرد:
«خلاصهش کونم؛ هی این اونا میشورِدا میبرِد، آ اون اینا میشورِدا میبرِد!»
از صبح هروقت تلوزیون را میبینم یادش میکنم.
اول یک مداحی فحش و فضیحت به سازشکاری پخش میشود،
بعد بلافاصله بریدهای از یک گفتگوی ویژه درخصوص ضرورت وحدت!
پشتبندش نماهنگی از سخنان رهبر شهید درباره بیفایده بودن مذاکره میگذارند،
و بعد سخنرانی از فلان بزرگ در باب فواید توافق!
«خلاصهش کونم؛ هی این اونا میشورِدا میبرِد، آ اون اینا میشورِدا میبرِد!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#ما_طفلکیها
#وسطبازی
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴چه خوب که رخت عزای تو پیوند خورد با لباسسیاه محرم..
@parhun
✉️ متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملت ایران درباره تفاهمنامه رئیسجمهوران ایران و امریکا
✏️ بسم الله الرّحمن الرّحیم
🔸ملّت پرشور و باوفای ایران
💬همانگونه که مطلع شُدید، تفاهمنامهای بین رئیسجمهوران ایران و امریکا امضا شد. در مسیر رسیدن به این مرحله، مسئولین امر، از سر دلسوزی و با حُسن نظر، تلاشهای زیادی را بهعمل آوردند و البته این رئیسجمهور آمریکا بود که از روی استیصال، از انواع اهرمها برای این امر استفاده میکرد.
💬بنده علیالاصول، نظر دیگری داشتم ولی از باب تعهّدی که رئیسجمهور محترم بهعنوان رئیس شورای عالی امنیّت ملّی از طرف خود و سایر اعضا در پاسداشت حقوق ملّت ایران و جبهه مقاومت به بنده دادند و تصریح به قبول مسئولیت آن نمودند، اجازهی آن را صادر نمودم. ایشان همچنین تصریح کردهاند که اگر طرف آمریکایی بخواهد زیادهخواهی کند زیر بار آن نخواهند رفت. از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفتهشده خواهیم بود. امّا بدیهی است مذاکرات حضوری که در آینده برقرار خواهد شد، به معنی پذیرش نظر دشمن نخواهد بود. امیدواریم که دعای خیر سرورمان عجّلاللهتعالیفرجهالشّریف انواع نصرتها و فتوحات، برای ملّت باشرف ایران به ارمغان آورد.
🔻والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته
✍سید مجتبی حسینی خامنهای
🗓 ۲۸/خرداد/۱۴۰۵
«از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفتهشده خواهیم بود.»
ترجمه:
من و مردم،
شما همه!
@parhun
🌾نزدیک به سه ماه، چند روزی یکبار بهانه گرفتم. اصرار کردم شده برای دو ساعت بروم تهران و برگردم. میخواستم بروم کشوردوست. میخواستم خودم را بیندازم روی زیلوهای آسمانی. چشمم را بدوزم به عکسهای بزرگ. صدام را آزاد کنم و زار بزنم. آن شب، عوارضی تهران را که رد کردیم همه فکرم به لحظهای بود که پام را در خیابان جمهوری از ماشین یا اتوبوس بگذارم پایین. یک هفته بنا بود بمانم تهران و تصمیم داشتم یکروز بدون بچهها، سر صبر بروم کشوردوست. اصلا چرا یکروز؟! چند بار میروم. بی که بخواهم به کسی توضیحی بدهم و نگرانشان کنم.
آنروز بعد رونمایی مدام، زهرا داشت درست زیر برج آزادی ازم عکس میگرفت که تصمیم گرفتم بروم کشوردوست و او را هم ببرم. رقیه پیش مامان و خالهام بود و داشتند از بیرون برمیگشتند. خاله زنگ زد و گفت حال رقیه بهم خورده. بیماری حرکت ماشینش را یادآوری کردم و گفتم دراز بکشد بهترست. من وسط میدان آزادی، داشتم دنبال ورودی بیآرتی خیابان آزادی میگشتم که برویم و سر ابوریحان، پیاده شویم و تا من کافهفرانسه را به زهرا نشان بدهم و چندتایی خاطره ازش تعریف کنم رسیدیم به خیابان جمهوری و بعد...
بعد زمان میایستد تا یک بچهیتیم دیگر بغضش را بپاشد روی مولکولهای هوای آن خیابان. میرسم به جایی که سهماه با عکس و فیلمهاش بیقراری کردم. به جایی که میدانستم چیزی جز دکور نیست اما دوست نداشتم حسرتش بماند به دلم.
دوتایی آمدیم لبه میدان تا از خطکشی عابر خودمان را برسانیم به ورودی خیابان آزادی که خاله دوباره زنگ زد. خانه بود و گفت رقیه باز حالش بد شده. یقین کردم پس حتم ویروس گوارشی گرفته. یک پایم میرفت که جاگیر شود روی خط عابر و پای دیگرم میخواست برگردم ضلع مخالف میدان و بچپم توی مترو که زودتر به بچهام برسم.
برگشتم! در دوقدمی کشوردوست بودم که برگشتم. روی پلهبرقیهای مترو به خودم دلداری دادم که اصلا چه بهتر! یک روز دیگر تنها میروم. توی مترو که نشسته بودیم به آن ساعت موعود فکر میکردم. تمام روزهای بعد آن هم. هر روز از آن یک هفته که میگذشت اما، من بهانهای برای نرفتم داشتم. شبی که چرخهای ماشین داشت به عوارضی تهران میرسید از خودم و بهانههام راضی بودم.
من انتخاب کردم به کشوردوست نروم.
کاش هیچوقت انتخاب دیگری نکنم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#انتخاب
پر چادر مادر شهیدها همیشه برای همه، جا هست.
منزل نورانی مادر شهید معماریان دعاگوی شما هستم.🍃
@parhun
🌾در آستانه چهل سالگی، صبحی بیاید که چشمت را باز کنی، پیامک بیجان بنیاد شهید را بخوانی و یادها بریزد روی سرت، توی قلبت..
صبحی که
عاشورا باشد،
آقا نباشد،
و تیر ماه رسیده باشد به چهار!
آی شهیدی که قلب تاریخی! مگر نمیشنوی حالا سالهاست پشتبندش میگویم: «و قلب دخترش نیز»؟!
مگر خدا قلب دخترها را از چی ساخته؟!
چقدر توقع دارید از آدم...
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#شهید_قلب_تاریخست_و_قلب_دخترش_نیز
🍃امروز سالگرد شهادت پدر قهرمان منست.
چه سخت منتدار شما میشوم اگر امروز که قلبتان عزادار شهید کربلاست پدرم را به فاتحه و صلواتی مهمان کنید.🍃
🌾دیدی آقای دریابان؟ دیدی پیدایت کردم؟
باز ایستاده بودی گوشه سمت راست کنسول. دست به سینه، یکطرفی یله داده بودی به دیوار و چشم دوخته بودی به دهان دخترت. به دستهای بیقراری که مدام بالا و پایین میرفت. به مردمکهای غلتان در چشمخانه.
گاهی بهش لبخند میزدی. گاهی قربانصدقهاش میرفتی. گاهی محزون میشدی و سرت را میگرفتی پایین.
چقدر دوستش داشتی.
چقدر دوستت دارد. خیلی وقتها که دربارهات چیزی میگوید زمان فعلهاش حال است.
و چرا نباشد؟ مگر نبودی امشب؟
نشان به آن نشان که رفت برای من و خودش چای بریزد،
یکباره گفت:
«چرا سهتا ریختم؟!»
من که گذاشتم به حساب کادوی تولد!
دلم را خوش کردم.
مثلا خواسته باشی درست روز هشتم تیر نشانه بدهی که بله درست فکر کردی دختر محمدرضا، باباهای شهید اصلا خودشان حرف را لقمه میکنند و میگذارند توی دهان دخترشان.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#باباهای_دختری
هدایت شده از 📝مدرسه نویسندگی مبنا
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تفاوت کسی که بلده روایت کنه با اونی که بلد نیست، در چیه؟!
⚔ سرنوشت جنگ بین جبهه حق و باطل همون اندازه که به توان نظامی گره خورده، به توان روایی هم گره خورده!
📝 اگر به این مسیر علاقهمندید، از نویسندگی خلاق شروع کنید:
https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-05-02/
⏳ ۷ ساعت تا پایان مهلت ثبت نام
| @mabnaschoole |
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
0️⃣2️⃣ ما کوتولهها
نشستهام توی تاریکی و زل زدهام به تقویم گوشی. از امروز دیگر فقط یک هفته وقت داریم.
فردا که بیاید آخرین جمعهایست که جسمهای بیجان ما کنار جسم جاندار تو، روی یک خاک است.
شنبه را نگاه میکنم و یادم میآید هیچوقت شروعهای شنبه بهمان نیامده. یادم میآید آن صبح زمستانی، شنبه، هیولایی بود که آخرین نفسهای تو را زیر تلی خاک و خاکستر حبس کرد.
یکشنبه دارد بهم پوزخند میزند. مصلی را نشانم میدهد و پیکر خفته تو را. چیزی که همه سالهای زندگی باهاش بیگانه بودیم. تو کی پیش ما حالتی جز ایستاده داشتی؟
دوشنبه را که نگاه میکنم دلم میخواهد دیگر هیچوقت از عوارضی قم - تهران نگذرم. یعنی این تویی که برای همیشه تهران را تنها میگذاری؟
و آخ از سهشنبه آخر که مدام به هر آشنایی توی قم میرسم ازش میپرسم: «یعنی زنده میمانیم؟!»
آه و آه و آه از آن چهارشنبه آخر. چهارشنبه دیدار! آه از آن وصل بعد فراق، زیر قبه خون خدا و مقابل دستهای علمداری که سالها التماسش کردیم نگهدار تو باشد.
و پنجشنبه، خط پایان همین نصیب حداقلی ماست.
همین امید حداقلی ما.
همین که لااقل جسمت کنار ماست.
چهار ماه است داریم سلولسلول کم میشویم و حالا همه چیز رفته روی دور تند. هر روز خبر و تماشاییِ جدیدی داریم.
یک روز مراحل آمادهسازی مصلای تهران را نشانمان میدهند، یک روز طرح نمادین جایگاه را.
یک روز جوشکاری ماشین حمل پیکر، چشممان را میزند، یک روز سردرگم گمانهزنیهای محل دفنیم در مشهد.
هر خبری که میآید، هر فیلم و عکسی که باز میکنیم سلولی از ما کم میشود. با خودم فکر میکنم کاش میشد چیزی که ازمان کم شده بیاید بنشیند توی تن تو. ما نباشیم و تو باشی. تو که بالابلند بودی.
و نه! نمیشود. نمیرسیم. قد سلولهای تکتک ما رویهم، نمیرسد به قد تو. تو که بالابلند بودی.
ما کوتولههای بیقلب، حالا عجیبترین موجودات عالمیم.
✍️ #سبا_نمکی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍